كنارِ كُنار هیچ چیز نبود آن روزها. فقط ریشهی كلفتِ خودش زده بود بیرون و بعد دوباره فرورفته بود توی زمین. مینشستیم روی ریشه و كُنارهای سرخ و زرد را نگاه میكردیم. دورتر میایستادیم و هدف میگرفتیم. كُنارهای زرد و سرخ. یكی از بچهها لب هایش را جمع میكرد، به آنها میگفت: پُخُووك