تبليغاتX
ولحرفی - ولحرفی6

شفق رنگی از صبح داشت. همه چیز در مات و مبهوتیِ مهتاب مانندی پیش میرفت. همراهم گفت: «فكر میكنی شب بشه؟» از هوا چیزی می‌بارید كه مثلِ پنبه‌ی ریز‌ریز‌شده معلق می‌ماند. زیرِ زانوهامان حجمِ لغزان و معلقِ آسمان‌بارها بیشتر بود و راه می‌آمد. گفت: «خودش گفت دمِ صبح می‌رسیم» همراهم از درد چشم می‌نالید. هوا معلق مانده بود. نه شب می‌شد، نه روشن. گفت: «تو باید استراحت كنی، اینجوری نمی‌رسی تا اونجا» آسمان‌بار‌ها بوی برگِ كُنارِ خیس شده می‌داد. بوی سبزیِ آبستن شده، متورم شده. گفتم: «بشینیم تا تكلیف آفتاب روشن بشه بعد می‌ریم»

نوشته شده توسط ولحرف در