دماغ عجب كلمهی جالبی است. اینجا اصطلاحی رایج است از قدیم كه معنیاش میشود «حالت چطور است؟» یا مثلن «سرِ حالی؟» كه میگویند: «دماغِت چاقه؟» . اصطلاح دیگری هم هست، «باد توی دماغ كسی رفتن» كه میشود همان غرور و «دور برداشتن». از وقتی كه حواسمان پرتِ بعضی امور شد این كلمه عینیت تعیینكنندهای پیدا كرد. «دماغِ عمل كرده». كه نفرت در پی آورد و بماند. كمی بعد وقتی زورمان داشت هدر میرفت، زور نداشته مان، یا همان بادی كه در دماغمان رفته بود، شكستنِ دماغ عنصر مهمی بود. كه بد آوردیم و بماند. یك چندی هم فرمِ دماغ مثل هرجای بدن برایمان جالب شد. یكجور دقتِ كودكانه در فرمِ ظاهری دماغ كه به خیالاتی عجیب منجر شد و ادامه پیدا نكرد. تا این كه پاییزِ پارسال به امیدی واهی تاریخِ فلسفه را تورق میكردم، گذرم افتاد به مدخلِ هگل در كتابِ «فلاسفهی بزرگ» به ترجمهی عزتالله فولادوند كه احترام برای ترجمهاش قائل بودم. بحث بر سرِ معانیِ لغویِ كلیدواژهی «Geist» است كه هگل بدون آن فهم نمیشود. آقای سینگر دو معنا را قائلند. یكی «دماغ» یا «ذهن» و دیگری «روح» است.
به جد فهمیدم این زبان و گویش ما بی حكمت نیست كه پیرمردِ سركوچه، همیشه سایه كُنار مینشیند، میگوید «دماغت چاقه مهندس؟» یا «باد تو دماغش رفته، فیر شده». بالاخره باید بویی از هگل و اینها برده باشد!
پس نوشت1: استدلال را حال كردید؟ تازه رفرنس هم دادم! بروید خدا را شكر كنید.
پس نوشت2: فقط گاهی حجم این شكل استدلال در اثباتِ اموری مثل «حقانیتِ یك فامیل» یا «برتریِ بی چون و چرای یكی بر همه» و «كاه-كوه سازیِ هنری فرهنگی» زیاد میشود كه یك جاهایی از آدم پاره میشود. قزمیتیِ فرهنگی هم حدی دارد. این حماقت است. بی ذرهای شعور و ذهن، كه در قزمیتی وجود دارد.