... ولی این یكی فرق داشت و به جنون میمانست، جنونی كه از بند بندش گسسته باشد و به جاهای دوری میرفت كه فكرش به دوریاش نمیارزید، و عاقبت روزی دوری را با سازهای شرقیی آرشهای* ترجمه كرد. میدانست هنوز جنونش را حتی با ناخنهای كوتاه و شاخههای بیبرگ دوست دارم. خاكسپاریی باشكوهی بود. جیغهای منقطع و آماتورِ زنی جوان از دور و نزدیكِ قبر میآمد و مثلِ صدای مخالف در سمفونی ناهمخوانی گم میشد. كِنارِ كُنارِ انتهای قبرستان زباله ریخته بودند، برگی از تاریخ فلسفه، قوطیی خالیی ویتالكس (یاد سینهتنگیها به خیر ندارد كه) ، گریههای شتكزدهی زنی غریب بر شاخهی كنار و مردی كه شبِ قبل كنارِ همین كُنار دست توی خاكها كشیده بود...
*باید چیزی شبیه كمانجه باشد در شهر حلبچهی دمِ صبح