گفتم:
«میفهمی چیه، یه جا كه برسی دیگه تمومه كُكا...»
جیرجیركی از توی كُنار برای اولین بار صدا كرد. شرجی به دریا برگشته بود.
«وقتی ببینی دیگه اونقدر تخم نداری كه به درد حواله كردنم بخوره و چیزی زیرت نیست كه به درد حواله دادن بخوره، اون وقته كه دست تو خاكا میكشی»
جیرجیركی از توی كُنار صدا كرد...