تبليغاتX
ولحرفی

برويد ای حريفان...

 

"ولحرفی"‌ها حرف بودند، حرف‌هایی به وزن "ولگردی" و نه چیزی دیگر.

چه كنم كه این حرف‌ها هم از "ویترین" و "نفس" جدا نیست و نمی‌چسبد.

می‌روم جایی دیگر. جزیره‌ای در این اقیانوسِ دهشتناكِ اینترنت.

روزی اگر گذرتان افتاد مرا نخواهید شناخت كه بی "هر چیزی" می‌نویسم.

 

"ولحرفی"‌ها را آماده‌ام به كسی بسپارم كه "ولحرف" باشد.

كسی كه بشناسمش یا نشناسمش.

فقط باید ببینم چه می‌نویسد و "ولحرفِ" حرفه‌ای‌ست یا نه.

همین

 

 

نوشته شده برای آخرین بار توسط "ولحرف"

 

نوشته شده توسط ولحرف در

 

 

خواب وقتی خواب است كه یكدفعه بیاید

مثل دیشب و یكدفعه برود،

مثل امروز صبح...

دوست داشتم می‌شد تمام فعل‌های دنیا را مجهول استفاده كرد.

 

گفت كه هفته‌ای بگذرد

و تو باز می‌شوی به آسمان این كلمات.

به واژه باز می‌شوی...

 

 

نوشته شده توسط ولحرف در
 

و

 

الف: سخت است در شهری كه دوستش داری به اندازه‌ی چند سطر ولحرفی هم حوصله نداشته باشی. سخت است آسمان ابری باشد و بی ستاره ولی دلگیر!

 

ب: خو نكنین با بچه، نكنین به پیغمبر، جوون مردم گناه داره خو، ای همه سال دِسِ ما بود، سالم تحویلِ ننه بواش دادیم، چیه اینا دِسِش می‌دین؟ ای بچه "هلیكوپتر"ی و "چتر" باز و "فضا" نورد نبود، ای بچه پشت بوم هم نمیرف، چه برسه مریخ!

خدانه خوش نمیا، پس فردا جواب دنیای ادبیاته چی میدین؟ "دوركیم" دلش به كی خوش باشه؟ ما چن تا ای طوری داریم؟

 

پ: سخت است شرمنده باشی از مهربانی عزیزی كه بارانِ دمِ غروب زیباترش می‌كند وقتی فكر می‌كند باران در نور ماشین‌ها تندتر می‌بارد

 

ت: كُكا، خاطراته بونوئله سِی كن، رادیو زمانه زِده تو سایتش، یه جا داره صفحه 70-80 از خوشی‌های زندگی حرف می‌زنه، اونجایی كه می‌گه: «اما نمی‌تونم در مورد بهترین لذتم حرف نزنم...»

 

نوشته شده توسط ولحرف در
 

كنارِ كُنار هیچ چیز نبود آن روزها. فقط ریشه‌ی كلفتِ خودش زده بود بیرون و بعد دوباره فرورفته بود توی زمین. می‌نشستیم روی ریشه و كُنارهای سرخ و زرد را نگاه میكردیم. دورتر می‌ایستادیم و هدف می‌گرفتیم. كُنارهای زرد و سرخ. یكی از بچه‌ها لب هایش را جمع می‌كرد، به آنها می‌گفت: پُخُووك

نوشته شده توسط ولحرف در
 

آخه بچه به ای سن چی میفهمه كه ایطوری باش حرف می‌زنین؟ به قران دیروز نشسته پیشُم، اذیت میكنه هی، میگم نكن بچه، آزارُم نده، خار-كورُم كِردی، میگه : مو انگلُم! میگُم كی سيت گفته انگلی؟ میگه: هیچكی، مو انگلُم، و می‌خنده! !   بوا، نكنین به قران، ایطوری سرِ بچه در نیارین... ای خدا...

نوشته شده توسط ولحرف در
یك دوستی داشتم، كشاورزی می‌كرد و موتورسیكلت داشت. یكبار گفت یه چیزی برات تعریف می‌كنم شاید به درد تو بخوره كه سرت تو ای كاران. بعد تعریف كرد اولین باری كه به معنی فحش یا اصطلاحی فكر كرده، وقتی بوده كه پدربزرگش گفته «پدرسگ» و دوستم هی فكر كرده و فكر كرده و رفته به پدربزرگ گفته: اگه مو پدرسگم، خا بوام میشه سگ، حالا یا خودِ شمام سگین یا بی‌ناموس. قاه قاه می‌خندید و موتور را به سمت رودخانه می‌راند.
نوشته شده توسط ولحرف در
 

كاشكی من هم مثل این زنِ میانسال كه دسته‌ی عینكش را چسب زده بود و صورتش می‌لرزید، با همین سریال‌های تلویزیون گریه می‌كردم جلوی غریبه و آشنا...

نوشته شده توسط ولحرف در
اینجا كه جنوب باشد، دو فصل نداریم. پاییز و بهار. گذر از تابستان به زمستان همین روزهاست كه هوا بهاری است! روزهای اولِ اسفند هم خوب است. ولی تابستان كه شش ماه بنشیند به خاك و نخل و كُنار و تو، این یكی دو ماهِ اولِ زمستان بد به پوستِ لخت می‌چسبد. بد ها!
نوشته شده توسط ولحرف در

 

...والله ما اومدیم كه یه جورایی بشه كه بشه، خودش هم میخواشتا، نه كه پا نده‌ها همچی جمع و جور پا میداد كه عبدل داشت كف میرید وشط كوچه... چایی اگِ هش، قربون دشِت...  ولی نشد كه بشه به جانِ ای یه خوش‌شدا كه الهی قربونش برم، خودتم میدونی ما همه جورش هشتیم، هرچی باشه یه موقعی كشی خنجر داداشتو از كفِ تموم محلای هِمی تِییرون تخم نمیكر ور داره. نه كه بخوام... قربون دشِت، خوش دودِ ها، خودتم كام بگیر... نكِه بخوام اهن و تلپ‌و من منم ور‌ دارم اینجا، میدونِ بشاط كوچیكه جونِ تو، مام دیگه كرك و پری واشمون نمونده باش جولون بدیم. آره داداش، دیگه میدون... دمِ شما پر دود، شرمندمون میكنی هی... دیگِ میدون دشتِ شماشت، پریروزیا تلفیزیون میدیدیم با بچِ خودمون، كفتری نششته بودم، این حاجی مون هم همینو میگف تو تلفیزیون، میگف جوونا باش بیان كارا رو دش بگیرن، تو نمیری یه وختایی یه چیزایی... خوش كام بشی جوون، ما دیگه پر كردیم، خوش... یه وختایی یه چیزایی میگن جونِ من، نه؟ اون يه شبِ ديگه هم داشت تو خارجه نشونش میداد، اون ورِ آب میگن گرد و خاك كلده. تلفیزیون بچِ مون آنتن هم داشت، از اونور دیدیم اینارو دروغ نمیگن كه، خلاشه... اینم شلامتی همتون كه دیگه یه پا ملی پوش شدین، مام عین هو مارادونا كشیدیم كنار منارا نششتیم... خلاصه یه چیزایی میگن، آره بابا، میگن. چایی هش هنو؟ مام دیگه بریم تو چرت، شبتون خوش...

 

نوشته شده توسط ولحرف در

شفق رنگی از صبح داشت. همه چیز در مات و مبهوتیِ مهتاب مانندی پیش میرفت. همراهم گفت: «فكر میكنی شب بشه؟» از هوا چیزی می‌بارید كه مثلِ پنبه‌ی ریز‌ریز‌شده معلق می‌ماند. زیرِ زانوهامان حجمِ لغزان و معلقِ آسمان‌بارها بیشتر بود و راه می‌آمد. گفت: «خودش گفت دمِ صبح می‌رسیم» همراهم از درد چشم می‌نالید. هوا معلق مانده بود. نه شب می‌شد، نه روشن. گفت: «تو باید استراحت كنی، اینجوری نمی‌رسی تا اونجا» آسمان‌بار‌ها بوی برگِ كُنارِ خیس شده می‌داد. بوی سبزیِ آبستن شده، متورم شده. گفتم: «بشینیم تا تكلیف آفتاب روشن بشه بعد می‌ریم»

نوشته شده توسط ولحرف در