... میدونی جالب چیه؟ نه كه نخوام، خیلی دوست داشتم میتونستم بهش بگم، نشد. وقتی رفت، دلم نیومد شمارهشو پاك كنم. بعضی شبها خوابشو میبینم. بیدار كه میشم هیچی یادم نیست. فقط توی بیداری، یه دفعه میفهمم خوابشو دیدم، همین. امروز خم شدم كتابی رو از روی زمین بردارم، فهمیدم دیشب خوابشو دیدم. جالبه، نیست؟ ... برو گم شو بی شعور...
دماغ عجب كلمهی جالبی است. اینجا اصطلاحی رایج است از قدیم كه معنیاش میشود «حالت چطور است؟» یا مثلن «سرِ حالی؟» كه میگویند: «دماغِت چاقه؟» . اصطلاح دیگری هم هست، «باد توی دماغ كسی رفتن» كه میشود همان غرور و «دور برداشتن». از وقتی كه حواسمان پرتِ بعضی امور شد این كلمه عینیت تعیینكنندهای پیدا كرد. «دماغِ عمل كرده». كه نفرت در پی آورد و بماند. كمی بعد وقتی زورمان داشت هدر میرفت، زور نداشته مان، یا همان بادی كه در دماغمان رفته بود، شكستنِ دماغ عنصر مهمی بود. كه بد آوردیم و بماند. یك چندی هم فرمِ دماغ مثل هرجای بدن برایمان جالب شد. یكجور دقتِ كودكانه در فرمِ ظاهری دماغ كه به خیالاتی عجیب منجر شد و ادامه پیدا نكرد. تا این كه پاییزِ پارسال به امیدی واهی تاریخِ فلسفه را تورق میكردم، گذرم افتاد به مدخلِ هگل در كتابِ «فلاسفهی بزرگ» به ترجمهی عزتالله فولادوند كه احترام برای ترجمهاش قائل بودم. بحث بر سرِ معانیِ لغویِ كلیدواژهی «Geist» است كه هگل بدون آن فهم نمیشود. آقای سینگر دو معنا را قائلند. یكی «دماغ» یا «ذهن» و دیگری «روح» است.
به جد فهمیدم این زبان و گویش ما بی حكمت نیست كه پیرمردِ سركوچه، همیشه سایه كُنار مینشیند، میگوید «دماغت چاقه مهندس؟» یا «باد تو دماغش رفته، فیر شده». بالاخره باید بویی از هگل و اینها برده باشد!
پس نوشت1: استدلال را حال كردید؟ تازه رفرنس هم دادم! بروید خدا را شكر كنید.
پس نوشت2: فقط گاهی حجم این شكل استدلال در اثباتِ اموری مثل «حقانیتِ یك فامیل» یا «برتریِ بی چون و چرای یكی بر همه» و «كاه-كوه سازیِ هنری فرهنگی» زیاد میشود كه یك جاهایی از آدم پاره میشود. قزمیتیِ فرهنگی هم حدی دارد. این حماقت است. بی ذرهای شعور و ذهن، كه در قزمیتی وجود دارد.
... ولی این یكی فرق داشت و به جنون میمانست، جنونی كه از بند بندش گسسته باشد و به جاهای دوری میرفت كه فكرش به دوریاش نمیارزید، و عاقبت روزی دوری را با سازهای شرقیی آرشهای* ترجمه كرد. میدانست هنوز جنونش را حتی با ناخنهای كوتاه و شاخههای بیبرگ دوست دارم. خاكسپاریی باشكوهی بود. جیغهای منقطع و آماتورِ زنی جوان از دور و نزدیكِ قبر میآمد و مثلِ صدای مخالف در سمفونی ناهمخوانی گم میشد. كِنارِ كُنارِ انتهای قبرستان زباله ریخته بودند، برگی از تاریخ فلسفه، قوطیی خالیی ویتالكس (یاد سینهتنگیها به خیر ندارد كه) ، گریههای شتكزدهی زنی غریب بر شاخهی كنار و مردی كه شبِ قبل كنارِ همین كُنار دست توی خاكها كشیده بود...
*باید چیزی شبیه كمانجه باشد در شهر حلبچهی دمِ صبح
شخصیتها:
"من" - 99 ساله – بدون ریش
همان – 24 ساله – با ریش
مكان: تاریك جایی با یك شاخهی شكستهی كُنار
لحن: مطایبهی جنوبی
فضا: هوای كیپِ شبطور
...
«حالا چش كنیم؟»
«میكنیمش تا ته تو...»
«زهرمار، اینه میگم، ای كينگه كُنار بدبخت»
«مو نمیدونم، ای یكی مو نمیفهمم»
"من" راه میافتد به طرف تاریكی.
«هوی كجا میری انتر»
«ميخوای بشینم شروه بخونم برات؟»
«خو مو هم تو هستم نه. كجا برم؟»
«تو كُنار دستته، كجا میای؟»
"من" راهش را ادامه میدهد.
«ای كینگه كُنار همینجا میمونه. مونم میاما؟»
صحنه با "تاریكی"، "یك شاخه كنار" و "معمای یك كلمهی جدید" تاریك میشود.
گفتم:
«میفهمی چیه، یه جا كه برسی دیگه تمومه كُكا...»
جیرجیركی از توی كُنار برای اولین بار صدا كرد. شرجی به دریا برگشته بود.
«وقتی ببینی دیگه اونقدر تخم نداری كه به درد حواله كردنم بخوره و چیزی زیرت نیست كه به درد حواله دادن بخوره، اون وقته كه دست تو خاكا میكشی»
جیرجیركی از توی كُنار صدا كرد...
1- این هم دومین مطلب من در وبلاگ كافه مربا:
تکهپارههایی برای پنجپارهی کیارستمی
2- (ادبیات و مصاحبه با جوركش!)
"بخشهایی از مصاحبهی شاپور جوركش، منتقد – مترجم و شاعر شیرازی با روزنامه اعتماد، كه صراحت لهجه و شجاعت در بیان حرفهایی كه همه در پستو میزنند، باعث شد براهنی و برخی دیگر را به جوابیه و ردیه نویسی و خلاصه زحمت بیندازد. دو قسمت عمده مصاحبه را ویراسته كردم برای نشر در وبلاگ.
سالی یكی دوتا از این مصاحبهها یخ ادبیات را باز میكند"
جوركش: یکی از موثرترین اشخاص در ادبیات ما یعنی دکتر براهنی در بخشی از پیام خود به مناسبت «جشنواره ملی منتقدان خرم آباد» مینویسد؛ «... بخش اعظم ادب ما آغشته به دو کلان گفتمان بود؛ یکی جهانبینی افلاطونی که اساسش بر تقلید از مثال پیشین بود و این میشد نوعی به اصطلاح حکمت و دیگری مبتنی بر ارجاع تصویر به شیء یا اندیشه بود که از بوطیقا و ریطوریقای ارسطو میآید.»
و در بخش دیگری از همان پیام اضافه میکند؛ «... مساله برای من این است؛ ارداویراف چگونه به آن دنیا میرود، آنجا را میبیند و برمیگردد. سراسر قصهاش خیالی است، ولی چنان واقعی است که من برای ادبیات تعریف دیگری پیدا میکنم، نوشتن چیزی غیرممکن به صورت ممکن. ارداویرافنامه، معراج پیغمبر اسلام در قصص الانبیا یا روز پنجاه هزار ساله قرآن، فاقد ارجاع بیرونی هستند و به همین دلیل چنان واقعی بیان میشوند که آدم فکر میکند واقعی تر از آن چیزها چیزی پیدا نمیشود. پروژه نظریه پردازی و نقد ادبی آینده ما به این حوزهها خواهد پرداخت.»
وقتی دکتر می نویسد «... که من برای ادبیات تعریف دیگری پیدا میکنم...»، البته به خاطر دارد که نظریه ویتگنشتاین سالهاست که در ایران منتشر شده و حتماً منظورشان این است که چگونه تئوری خود- ارجاعی را بومی کند. بدون ورود به کبرای مبحث خود- ارجاعی، به صغرای استدلال دکتر دقت کنیم که چگونه مخاطبانی لوچ و ساده دل را در نظر میگیرند که بر خامدستیهای استاد چشم ببندند. مدعای این سخن این است که برای رهایی از جهانبینی افلاطونی که اساسش بر تقلید از مثال پیشین است «باید به تولید متن خود- ارجاع بپردازیم.»
-به نظر شما چه شبهههایی در این تعریف و دیدگاه وجود دارند؟
ببینید این نوع تفکر چند سوال را به وجود میآورد که قادر به پاسخگویی به آنها نیست؛
الف- آیا ارداویرافنامه که شرح عروج ارداویراف به بهشت و برزخ و دوزخ زرتشتی و به هر حال یک متن مذهبی است، جهان بینی غیرافلاطونی دارد؟
ب- چگونه میتوان دو متن مذهبی نامبرده را خود - ارجاع تلقی کرد درحالی که این دو متن در زمانه خود جزء باورهای عقیدتی مردم بوده و مبنای وجودی آنها هم بر ایمان قلبی و یقین استوار است؟
ج- اگر اسطورههایی مثل گیلگمش - که به جهان مردگان میرود - هادس یونانی - خدای زیر زمین و پرسفونه - که نیمی از سال را بر زمین و نیمی دیگر را در زیر زمین زندگی میکند - محل ارجاع ارداویراف نباشد، دست کم در این مورد مطمئن هستیم که ارداویرافنامه خود مرجع پیش از اسلام و قصص الانبیا بوده است. همچنان که کمدی الهی دانته در این سلسله ارجاعی نمیتواند خود- ارجاع باشد. اگر قرار است «تقلید از مثال پیشین» نقد شود، آیا دکتر براهنی در بومی سازی نظریه خود- ارجاعی که پروژه آینده ادبی ایشان است، با این سفسطه ها باز هم مخاطبان جوان را هیجان زده خواهند کرد؟ خارج از حیطه تئوریک، اگر شعری مثل «دف» را خود- ارجاع و نو تلقی کنیم، آن دم خروس ارجاعات تصنعی درویشانه و عرفانی در این اثر چگونه قابل توجیه است؟ و در مقابل به یاد آوریم که درخشان ترین آثار شعری دهه هفتاد آنها بودند که ارجاعات عاطفی بیرونی مثل جنگ، تبعیض، اروتیسم و عشق داشته اند. دکتر براهنی حتماً شعر خرمشهر و تابوت های بی در و پیکر از بهزاد زرین پور و مرثیه های پایداری تکان دهنده نفی کننده مرگ و ستایشگر زندگی، و اروس احضار شده در حیات شعر زنان امروز - با محرک های ملموس - را به یاد دارند.
-آقای جورکش، با توجه به قدرت گرفتن ترجمه در دهه هفتاد نقش ادبیات جهان و به خصوص بخش تئوری های ادبی را در شعر امروز ایران چگونه ارزیابی می کنید؟
حجم انبوه تئوری هایی که در دهه هفتاد به صورت ترجمه، تالیف یا از طریق گوشی ناگهان به حلق ادبیات ما ریخته شد، پاسخگویی به نیاز زبان و بیانی تازه بود. تئوری هایی که در غرب گام به گام و لحظه به لحظه بالیده و حالا سی ساله بودند و اگر دقت می کردیم بعضی شان را در آثار نویسندگان دسته سوم امریکای لاتین مثل بورخس میدیدیم، حالا ناگهان باید در ادبیات ما بلعیده میشد تا بعد شکوفه به بار آورد. این حجم که در بیشتر موارد مثل کتاب ساختار و تاویل متن از آقای بابک احمدی، طغیانی و درهم جوش بود، خوانندگان جوان خود را مرعوب و نسبت به پیشینه فرهنگیشان، خودباخته میکرد. سیل خونی دیگر ناگهان به انسداد رگ های استبداد آلود ادبیات سرازیر می شد تا کی بخشی از آن به شیر بدل شود یا کی حجم اصلی آن پس زده شود.
-مسلماً جدا شدن از پیشینه ادبی آسیب های بسیاری را به ادبیات یک کشور وارد میکند اما آیا فکر نمیکنید که وجود کسانی مثل رضا براهنی و امثال او برای قدم برداشتن ادبیات ایران به سوی مدرنیته مفید بوده است؟
آقای دکتر براهنی به عنوان یکی از نظریهپردازان شعر دهه هفتاد که با ذوقِزدگی از یافتههای خود هر نظریه غربی را شتابزده به فرهنگ ایرانی وصله میزد، با عبارتهایی مثل «شعر پسانیمایی» یا «چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم» عملاً گنجینهیی را دفن میکرد که در بسیاری موارد میتوانست پشتوانه تئوریک جنبش شعر دهه هفتاد باشد. مقلدان او نیما را خوانده شده فرض می کردند. در حالی که رهروان اندیشهورز او برای تحکیم مبانی جنبش نیمه تمام مانده خود هم که شده از بازخوانی نظریه های نیما گریزی ندارند، چرا که «میدان دید تازه»ی نیما مانیفست جنبش مداراگری در هنر ایرانی بود که به شاعر «نگاه به جهان متکثر» میآموخت و ابزاری در دسترس شاعر قرار میداد که بتواند توسع نگاه همه جانبه و بیان دراماتیک وصفی را جانشین خطابه گویی و شعر وصف الحالی کند. شعر و تئوری نیما با تاکید بر نایقینی و فردیت بخشیدن به پرسونای شعری، گام به گام - در طول چهل سال – زمینههای گذار از بحران شعر را فراهم کرده بود.
-نمی توانیم این طور ببینیم که شاید رضا براهنی همانند بسیاری از صاحب نظران دیگر ادبیات ما، در قدم برداشتن به سوی مدرنیته از آن جهت که راهی نو بود دچار اشتباهات و سوءتفاهمهایی شده است که حالا او را از واقعیت دور کرده؟
دکتر براهنی در مقام یک شاعر شاید حق داشته باشند در خطابه یی تغییرات صدو هشتاد درجه یی خود را به عنوان حسن کار خود تلقی کنند. اما به عنوان یک نظریه پرداز، دمدمی- مزاجی نمی تواند نشانه تکامل فکری ایشان قلمداد شود. شاعر شاید بتواند به جنون شعری ببالد ولی این جنون اگر در نظریه پردازی با شعور متکامل همراه نباشد جز اسکیزوئید گفتاری چه حاصلی خواهد داشت و کدام نمونه غربی یا شرقیاش را میتوانیم به یاد بیاوریم؟ طرحهای دکتر براهنی متاسفانه خیلی اوقات قربانی شتابزدگی و ذوقزدگی تازهآموختههای ایشان شده. زمانی در مورد هدایت مینویسند هدایت را باید به خاطر فرونگری به زنان محاکمه کنیم و چند صباحی نمیگذرد که به بهانه کشف چند «گیومه» در نسخه دستنویس بوف کور، هدایت را پیشتاز پست مدرنیسم معرفی میکنند. این شیفتگی به آموزههای تازه غرب کجا و آن سوگند خوردن «به سینه استخوانی جلال» که غربزدگی را نوشت، کجا ؟ زمانی نیما را به خاطر ترویج ایده «تعهد اجتماعی» ستودن کجا و امروز طرد مبنای فکری «دکارتی» شعر نیما به همان دلیل، کجا؟
-آقای جورکش شعر دهه هفتاد ایران قوت خود را از دست داد. از طرفی در دهه هفتاد نیز مانند چند دهه پیش از آن شاهد گروه بندی ها و جناح گیری های خاص در ادبیات بودیم. به نظر شما این امر چه قدر در پسرفت شعر ما موثر بود؟
فروکش کردن هیاهوی شعر دهه هفتاد که خود میراث دار بحران بود و نه به وجود آورنده آن، واکنشهای گوناگون داشت. میگفتیم؛ «دیدی آخر تب تند چه زود به عرق نشست؟» می گفتیم؛ «نقطه پایان هویت سازیهای جعلی و طغیان نسل سرکوب شدهیی که زیر فشار های اجتماعی به جای نقد فرهنگ گذشته، به دهن کجی به کل فرهنگ بسنده کرد.» میگفتیم؛ «فروکشیدن عصبیتی که زیبایی شناسی نسل خود را به ضرب تیغههای زنگار خورده چاقو به بهانه حمایت از مداراگری به نمایش در میآورد.» گفتیم؛ در توقف تولید انبوه کتابهایی که عملاً وازدگی از مطالعه شعر را در پی داشت، درختها نفس راحتی خواهند کشید. گفتیم؛ چه نیروها و انرژیها که هرز نرفت. گفتیم؛ استاد براهنی با راه انداختن حواریون خود، میخواست انتقام چه چیزی را از چه کسی بگیرد؟... و اینها را از بیرون گود گفتیم.