تبليغاتX
از خنده‌ها و خاطرات

<-->
یکشنبه 30 دی1386 ساعت

 

 

 

دامنه ی کوه پر از برف و سایه  شده. آبی به صورتم می زنم خواب از چشمم بپرد. برگشتنا از دست شویی یادم می افتد دیشب یکدفعه خوابم برده و داشتم داستان می نوشتم. هنوز روی کوه پر از برف و سایه است. سیگاری روشن می کنم. به خودم فحش می دهم که چرا هیچ وقت نمی توانم فحش بدهم. نمی توانم رک و راست توی صورت کسی بیاستم و بگویم ... . چرا حتی توی داستان ها هم نمی توانم فحش بدهم؟ چرا وقتی کسی تا ته کرده توی زندگی این چند روزه، چیزی نمی گویم و ...

قراره کوه لامصب همین جوری پر از برف و سایه بمونه؟

 

 

پی نوشت:

دارم خط رو کم کم گم می کنم. قرار بود بالایی ها تکه های داستان هایم باشد و پی نوشت ها  از احوالات این چند روزه. حالا دارم درستش می کنم...

 

 

پی نوشت:

دلم برای خیلی چیزها لک زده. برای چیزهایی که حتی به دروغ در رگت زندگی بریزند. جدایت کنند از این رفت و آمد روزهای چرت و مزخرف. حالا گو هر باشد باک نیست. یک قطره زندگی، یک ذره سرخوشی به هر قیمتی. جز اینکه دیگر سرخوشی نتوانم. همین.

تا بعد

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
یکشنبه 23 دی1386 ساعت
 

 

 

 

یک مشت برف را از روی لبه­ی پشت­بام  با انگشت­های باریک و کشیده­اش برداشت توی دستش چرخاند و جلو آورد گفت «می­بینی؟ می­بینی چقدر خوشگلن؟» سرم را بردم نزدیک که یکدفعه صورتم یخ کرد. با پشت آستین چشمم را مالیدم و نگاه کردم که از خنده غش کرده نشسته بود توی برف­ها. یک مشت یخ را توی دستم فشار دادم و نشانه رفتم. صورتش مثل گچ سفید شد جیغ زد: «نه تو این کار رو نمی­کنی». این پا و آن پا کردم. گلوله برف را پرت کردم پایین. دستش را گرفتم بلند شد. با انگشت­های باریکش برف را از روی کاپشنم ریخت پایین و راه افتاد...

 

 

 

پی نوشت:

 

هنوز گاهی برفی می­بارد و آب می­شود. چند هفته­ایی است می­نشینم و نگاه می­کنم که کم­کم صبح می­شود، صبحانه می­خورم و می­آیم بیرون. از ظهر می­خوابم تا شب و بعد دوباره بیدارم تا بنشینم و نگاه کنم که چطور کم­کم صبح می­...

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
شنبه 22 دی1386 ساعت
 

 

 

 

تا امروز اينقدر از خواندن يك مصاحبه خوشم نيامده بود. كلي خنديدم و كلي فهميدم. مصاحبه ي شهروند امروز با ابراهيم گلستان را مي گويم. كتابچه ي چهل صفحه ي به اسم ضد خاطرات. اين بشر اعجوبه است. اعجوبه. باور كنيد. البته غير عادي نيست. حرفم را پس ميگيرم. به شدت عادي است. اين ما هستيم كه يك چيزي مان مي شود. مي شنگيم. اين آدم يك حرف گنده نمي زند ولي همه ي حرفهايش به نظر گنده گوزي مي آيد. حالا داشته باشيد اين مصاحبه گر را كه چندبار به خاظر 26-7 ساله بودن و حماقت در پرسيدن سوالهاي كليشه اي و دم دست ژورناليستي از گلستان سركوفت مي خورد و آدم نمي شود. تازه در تك نگاري قبلش نوشته كه از كسي به اين اندازه ياد نگرفتم. نه آقاي من، بگو كسي اينقدر بي شعوري من را به رخم نكشيده بود. بعضي ها وجودشان در ادبيات و كلن هنر سنگ محك خوبي است. يكي همين گلستان 85 ساله و يكي محمود نيكبخت، منتقد و شاعر اصفهاني و امثال اينها.

اين بهترين شماره شهروند بود. يك خودزني

 

 

          پي نوشت: بر اصفهان برف مي بارد

                             بر صبحانه / و بر رد پاهاي هر چند نفر

                             كه راه رفته بودن / روي برف هاي ديروز

 

                                    بر اصفهان برف مي بارد

                            

                             (احترام به نازنين نظام شهيدي عزيز)

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
چهارشنبه 19 دی1386 ساعت
 

 

 

 

 

دعا کنید مثل من سرتان نیاید. نه بتوانید داد بزنید، نه فحش بدهید، نه غلطی کرده­ای زیر جلکی که حالا حالش را ببری، نه نای راه رفتن داشته باشی و نه طاقت نشستن، نه می­توانی بگویی «باشه» نه می­توانی بگویی «نه»، خنده­ات نمی­گیرد و بیشتر بهت است تا گریه که دور چشمهات پرسه می­زند، نه مطمئنی دروغ می­گوید نه شک داری که داری راست می­گویی، صاف می­ایستی، کج می­شوی، می­نشینی، می­ایستی دوباره، دستکش­هایت را دست می­کنی، کلاهت را می­گذاری سرت، نه دوستش نداری نه می­توانی بگویی «نه»، دستکش­هایت را در می­آوری، کلاهت را می­اندازی توی کیف و آخر هم باید راهی را که تنها نیامده­ای تنها بروی.

خلاصه اگر احوال من را بخواهی، تکه چوبی کثیف هستم در امتداد یک رودخانه­ی زیبا. گاهی که کناره می­گیرم به بیشه­های لب رودخانه، دلم خوش است و دوامی ندارد، دوباره راه می­افتم توی مسیر و هی می­روم.

سعدی؟ اصلن حرفش را هم نزن. نامجو؟ اسمشو نیار که دارم کفری می­شم. لینچ و فروید و باقی قضایا هم به درد وقتی می­خورد که کناره گرفته باشم به گوشه­ایی از این رودخانه. و تا آن روز، دوره می­کنیم اتاق را، درس را و زندگی را...

تا بعد.

 

 

پ.ن: تا اطلاع ثانوی انتظار پایان خرداد 87 را می­کشم

 

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
سه شنبه 11 دی1386 ساعت

 

 

Amphetamine-induced psychosis is a well-documented consequence of prolonged and high dose use of amphetamineTypically, symptoms that are indistinguishable from paranoid psychosis develop following a binge episode of use and, on cessation of drug use, resolve within a matter of days If the symptoms resolve within a 1- month period after the discontinuation of amphetamine use, then a diagnosis of amphetamine-induced psychosis should be considered with either delusions or hallucinations listed as the predominant symptom.

 

 

 

پ.ن: هواي اصفهان آفتابي شد. امتحان هاي پايان ترم شروع شد. بي خوابي، جزوه هاي كپي شده، با يك بالشت توي سربطري، صبح هاي امتحان، صبحانه هاي تك نفره و نمره هايي كه از الان معلوم است. خدا به ما رحم كند.

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
چهارشنبه 5 دی1386 ساعت

 

 

Common names for amphetamines are "speed", "up", "fast", "louee", "goey", "whiz", "pep pills", "uppers". Crystal methamphetamine is also known as "ice", "shabu", "crystal meth", or "glass".

 

***

 

Different sorts of amphetamines

for people who do not use, the assortment of amphetamines can indeed be baffling. Not all users make fine distinctions amongst the amphetamine nuances. For the most part, the effects will last abround four to six hours.

 

SPEED - usually in tablet form (this was most popular in the 1960's)

 

CRANK - often refers to methamphetamine sulfate.

 

CRYSTAL - often refers to methamphetamine hydrochloride

 

ICE - dextromethamphetamine. it was notable because it is smokable and has a longer half-life than many other amphetamines, lasting at least eight hours. for unknown reasons, ice is not terribly popular.

 

SNOT -skimmed from heated methamphetamine. it's a reddish-brown gel of sorts that can be smoked.

 

METH - refers to methamphetamines.

   

***

 

Never piss off a motorcycle gang, (unless yours is bigger/meaner)

Coke freaks are to be treated like lepers.

Do not gas around your scooter or your tools, they'll rust.

Never front more than you can afford to lose: beating the shit out of everyone who doesn't pay up is a waste of time, attracts attention, and nobody really gives a fuck how BAD you are anyway, except cops.

Always label the distilled water jug after adding lye.

If you want to tweak through someone's shit, just ask....and don't steal,they'll probably give it to you anyway

Ether fumes are heavier than air...if your feet suddenly feel warm, check to see if they're on fire.

'You meet the very same people on the way up, as on the way back down'-Lowell George....try not to be too offensive.

Duct tape will not contain hot acids or their vapors.

Never take your eyes off someone with whom you trade dope for merchandise.

Never use copper fittings

Never do green crank (see above)

S.E.X takes at least six hours, and is always best when the drugs are shared, this is not the time to get stingy.

Just 'cause YOU can't smell it, doesn't mean it don't stink.

 

IT'S TIME TO GO TO SLEEP WHEN...

 

you're out of crank

your face is bouncing off the table

your veins have completly disappeared beneath pastey goose flesh

your shoes don't fit anymore

24 simultaneous projects have stalled for lack of floor space

suddenly everyone is a cop

you've just set yourself on fire, AGAIN

 

 

پ.ن- حالم داره به هم می خوره. هوای اصفهان ابریه. سرده. زمین خاکستریه و آسمان سفید مات. کمی البته دودی. می ترسم حرفی که می زنم نیز در سردی هوا ترک بردارد. زنگی که می زنم. اس ام اسی که می فرستم. سرما مثل یک توپ فوتبال ناگهانی مرتب به پیشانیم می خورد.

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
سه شنبه 4 دی1386 ساعت

 

Soldiers on both sides in World War Two consumed millions of amphetamine tablets. This practice sometimes caused states of quasi-psychotic aggression in the combatants.

 

        From 1942, Hitler received daily methamphetamine injections from his quack doctor Morell. This corrupted his judgement, undermined his health and probably changed the course of the War.

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
دوشنبه 3 دی1386 ساعت

 

 

 

- الو. چرا گوشی برنمی داری؟

- (سکوت)

- کجایی الان؟

- دارم قدم می زنم.

- این حرف ها یعنی چی؟

- (سکوت)

- الو. با توام. اینایی که گفتی یعنی چی؟ منظورت چیه؟

- نمی دونم

- یه چیزی گفتی حالا می گی نمی دونم؟

- نمی دونم

- حداقل می گی چه اتفاقی افتاده؟

- (سکوت)

- حرف بزن خب...

- الان حال ندارم. بی خیال شو.

- (سکوت)

- بزار فردا.

- خداحافظ

- (سکوت)

- (بوق.. بوق.. بوق...)

- (سکوت... سکوت سکوت... )

 

 

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
یکشنبه 2 دی1386 ساعت
 

 

 

هميشه همين كار را نمي كرد. ولي هيچ وقت هم اين كار را ترك نكرد. چند بار بهش گفتم كه من خيلي حوصله ندارم، باز هم همين بساط را داشتيم. يك روز تصميم گرفتم حرف بزنم. خيلي سعي كردم نه بخندم و نه روي خوش حتي نشان بدهم. موفق شدم. پوست صورتش مي لرزيد. دستهاش را هي توي جيبهاش مي كرد و بيرون مي آورد. من هم كار خودم را مي كردم. گفتم خوب شد. نشد كه نشد. امروز دوباره من ماندم و اين همه تحير تازه از اينكه چكار بايد بكنم؟ اصلن من بايد كاري بكنم؟ اصلن بايدي هست كه كاري بكنم؟ شايد درستش همين است؟

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
شنبه 1 دی1386 ساعت

 

 

پاييز تمام شد

دست از شوخي برداريد

همه‌ي اين حرف‌ها مزخرف است. مگر امكان دارد يك فصل خدا مزخرف باشد؟

مثلن همين پاييز بدبخت بيچاره كه همه توي سرش مي‌زنيم

ماه تر از اين فصل نداريم

جدي مي‌گويم

ولي ديشب مجتبي برام اس‌ام‌اس زد:

ننه سرما اومده

شب يلدا اومده

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |