تا بار بعد كه بخواهم بنويسم، پاييز لعنتي تمام شده. روز اول دي ماه، خيلي بايد روز خوبي باشد. شنبه اول دي ماه. منتظرم بيايي. يادت مانده كه؟
1- ديشب كليپ تصويري تجاوز چند افغاني به يك دختر ايراني و قتل او را ديدم. اول توي سينك ظرفشويي بالا آوردم. بعد هم حرفش كه مي شد حس مي كردم حس و حال 22 سال زندگي از دماغم دارد بالا مي آيد.
2- تولد يك شاعر را ديدم. دوستي كه من باب مطايه حاضر است همين حرف من را هم بگذارد وسط و بخندد. يك استعداد طنز بالفطره. كارگاه شعر كه راه افتاد گفتم بیايد. آمد و حالا شعر مي نويسد. شعرهايي در نهايت تصوير و تاثير. خوشحالم.
3- چهار شهيد گمنام را امروز در دانشگاه دفن كردند. دوستان مذهبي دانشگاه تيتر زدند "صاحبان خانه به خانه برگشتند" حالا ما مانده ايم كه خانه كجا بود كه صاحب خانه داشته باشد و حالا كه اين طور است، مستاجر كيست؟ خدا به ما رحم كند.
4- بالاخره اين پاييز دارد تمام مي شود. باورم نمي شود. دارم انرژي مي گيرم جدا. گفتم كه خدا به ما رحم كند.
- نمی خواهی حرف بزنی؟
چند ثانیه سکوت ممتد...
- صدای بوق میاد؟ من صدای بوق می شنوم.
- بهت می گم نمی خوای حرف بزنی؟ بوق چیه؟
- من صدای بوق می شنوم
چند ثانیه سکوت ممتد. مرد پاکت سیگار را می تکاند تا سیگاری بیافتد. نخ سیگار را بر می دارد و با آن بازی می کند.
- دوست نداری حرف بزنی؟ می خوای قطع کنم؟
- نه. صدای بوق میاد ولی.
مرد سیگار را آتش می زند. دود از کنار دستش بالا می خزد.
- ببین... به درک...
- حرفت همین بود؟
- آره
.
.
.
مرد زير ميز را وارسي كرد. تميز بود و بين خط موزائيك ها هم چيزي پيدا نبود. تميزي كامل. بعد بطري را روي ميز جابجا كرد و بسته قرص كنار بطري آب را جلوتر كشيد و بعد از وارسي دوباره سرجايش قرار داد. براي تا آخر هفته چندتايي قرص مانده بود.
همیشه دست کوچک و سفیدش را میبست و باز میکرد و میبست و بعد میرفت. البته زود برمیگشت و دوباره من بودم و دست سفیدش. اولش سخت بود. حق داشتیم. ولی بعد همه چیز همان طور شد که نباید میشد. الان هم همه چیز همان طور است که باید باشد. همیشه همه چیز همان طور پیش میرود که باید باشد. فقط ما چند صباحی مقاومت کردیم و دست نگه داشتیم.
شنيده ام ژازه طباطبايي در بيمارستان است. ياد فيلم خسرو سينايي افتادم و مجسمه هاش. صداي خاصي دارد.
خدا به ما رحم كند با اين پاييز لعنتي. كي قرار است تمام شود؟
پ.ن- كامنت نويسِ با مزه، كجاي دلم بگذارمت؟
پ.ن- منتظر چند پست نامربوط باشيد!!!
دوستش داشتم. هنوز هم دارم. او هم انگار دوستم داشت. هنوزش را نمی دانم. کمی حرف زدیم و خندیدیم. باور کردم که دوستم ندارد. وقتی راه می رفت یا نگاه می کرد مطمئن بودم. از چشم هایش هیچ چیزی را هیچ وقت نتوانست قایم کند.
- سلام پویان.. خوبی؟ من؟.. شاه کوه... با احسان اسدی. ببین من دارم دیواره رو تراورس می کنم طناب ندارم. نزدیکه بیا فتم... ۳۰۰ متری باید ارتفاع داشته باشه... نیم ساعته اینجا گیرم... تو کی می رسی اینجا؟ پس طناب هم بیار... به آیدین و بچه ها هم بگو بیان... فحش نده دیگه پویان... خودم مث سگ پشیمونم... پام داره درد می گیره... منتظرما... خداحافظ*
* آخرین دیالوگ های احسان جمشیدی از بچه های دانشگاه. لحظاتی پس از قطع تماس با پویان از دیواره پرت شد. شاد باشد.
هر وقت سرش درد می گرفت, می خوابید
هر وقت بیدار می شد, سرش درد می گرفت
دیروز برگه ی ثبت نام مقدماتی دانشجویی ام را گرفتم و تحویل ندادم. توی سیستم هم دو درس باقی مانده را ثبت کردم. استاد راهنما نیاز نداشتم، از کسی هم شماره درس یا ارائه و عدم ارائه ی آن را نپرسیدم.
این آخرین برگه ی ثبت نام مقدماتی من بود.
پ.ن- پاییز به نفس نفس افتاده... سرفه اش گرفته
شروع يك داستان
"كوچك بود. پرده را كشيدم و انگار جاي غريبي باشم، به نورگير مشترك ساختمان نگاه كردم. كمي خم شدم. هميشه اين وقتها فكر ميكنم اگر كسي از اينجا بيافتد، چه شكلي ميشود. دوباره صاف ايستادم و پرده را تا ته كشيدم. كوچك بود. ولي كمكم داشتم فكر ميكردم خيلي هم كوچك نيست. پايم به پايهي صندلي كه بايد قاعدتا وسط آشپزخانه نباشد، گير كرد. خيلي هم كوچك نبود. من پير شده بودم. دندان هاي مصنوعيام را با كنارهي لب آزمايش كردم. مطمئن نبودم نديده بادش تا الان. يك لحظه خواستم دست بياندازم و هر دو را در بياورم و همين جا روي اپن آشپزخانه بگذارم. ولي يادم آمد خيلي هم بزرگ نيست. پشت در اتاق ايستادم. دستهايم را روي دندانهايم كشيدم. از داخل صداي خشخش ميآمد. خشخش كه نه، سائيده شدن دو چيز به هم، رد شدن چيزي از روي چيز ديگر يا چيزي شبيه اينها. اصلا كوچك نبود..."
تكهاي از داستان اين روزها
"هنوز از پاييز چند روزي مانده بود، البته بدون حتي يك برگ. درخت بلندي كه اسمش را هيچ وقت نفهميدم و تا پشت پنجره اتاقم رسيده، لخت بود و هنوز بدون اسم. كليد را گذاشتم توي جيبم و در را هل دادم. يك صداي كوچك هم نداد. هنوز بشقابهاي ميوه توي هال، كنار شومينه افتاده بودند. چاقوي دسته قرمزي كه يادم نيست مال كداممان بود و يك سيب گنديده افتاده بودند لب قالي. در را پشت سرم بستم. پاييز چند روزي بيشتر نمانده بود..."
پ_ن1: برگشتناي بوشهرم. لعنت به اين پراكندگي.
پ_ن 2: هنوز چند روزي از پاييز مانده.
پ_ن3: تولدم بود.
