من یک بوشهری هستم که ۲۳۰ روزي ميشود بوشهر نرفتهام، خانوادهام را نديدهام، خرماي امسال و رطب بالاي نخل را نديدهام، خواهرزادهي كوچكم را نديدهام، مادرم، دوستام، خاك و گرمباد جنوب را نديدهام، دريا را نديدهام، صداي آشنا نشنيدهام و...
حالا براي اولين بار بعد از عيد نوروز دارم برميگردم. بروم بوشهر، سرِ خاكِ آتشي، دريا، رطب فريزر شده، خواهرزادهي بيتاب، مادر غمگين و بويِ نمِ خاكِ پخش شده در هواي پاييزِ دشتي. بله بعد ميروم دشتي، كاكي، منزل پدري.
يكي دو مجموعه داستان بوشهري را هم گرفتهام آنجا بخوانم، يكي دو داستان در فضاي جنوب دارم كه ميبرم آنجا تمام كنم.
لعنتيترين پاييز دنيا
اصفهان
پ_ن: حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي
من از آن روز كه در بند توام، آزادم
قسمتي از داستان «ديوانهايي در تبعيد»:
صورتم را با دو دست گرفت. آستينش بوي خاصي ميداد. انگار بچه باشم، گريه كرده باشم و گريههايم را با آستين پاك كرده باشم، بوي شوري و نمك. صورتم را بين دو دستش آرام فشار ميداد. چشمهام را باز كردم، پايش مي لرزيد و كفشش با خط يك نواخت سفيد كنارهاش روي پايه صندلي لق ميخورد. دستهاش را از دو طرف گرفتم و بوسيدم. موهاي نرم روي انگشتهاش را نديده بودم. يك سال كم نيست. ميخواستم گريه كنم كه كسي به در زد. هر دو از جا پريديم...
عصر جمعه
چای سرد
پنجره
هوای ابری
هوای ابری
هوای خیلی ابری...
خود حدیث مفصل...
باز هم هوای ابری
دستش را دراز کرده بود، من دیر رسیدم، هر چه دویدم یا کفشم اذیت میکرد یا گونها و شاخههای ریز و درشت خاردار پایم را میزد. چشمم درست نمیدید، انگار چشمم دوربین فیلم برداری بزرگی باشد در میدان جنگ و هی بمب ببارد، تصویر کج و راست میشد و وقتی رسیدم، دستش داشت پایین میرفت. گرد و خاک زیادی راه افتاده بود. چند ثانیه دیگر اگر گوش میکردم، صدای برخوردش را با ته دره میشنیدم...
"...عماد هنوز کامل ننشسته و دهانش به خنده بود که صدایی آمد.گفت:
- نمیدونم ای چیه لامصب. انگاری کارونه.
البته حرفش تمام نشده بود که محمد گفت:
- یادت ندادن با دهن پر حرف نزنی؟
من فقط میخندیدم. که عماد گفت:
- مرد همسایه یادت داده؟
من دوباره خندیدم. این بار بلندتر. چند ثانیهایی سکوت بود که محمد چیزی در مورد دست شوییهای سرِراهی گفت و کثافت و گه و این حرفها. عماد گفت:
- دستشوییهای بین راهی کثیفترین جای دنیاس.
من سیفون رو کشیدم و بلند شدم. عماد گفت:
- صلوات بفرست...
هنوز محمد داشت در مورد دستشوییهای بین راهی حرف میزد و یک تا ده شمردن و این حرفها..."*
*- قسمتی از داستانِ نیمه تمامِ "حضور و غیاب"
---------------------------------
پ_ن_ بنده انصراف رسمی خود را از کنکور ارشد اعلام کردم و به زودی به دنیای وبلاگ اولم برخواهمگشت.
اصلا قضيه از يك روز ابري شروع شد. البته كه خيلي وقت از آن روزها ميگذرد، ولي يادم مانده. دستش را روي كيفش گذاشته بود. چنگ زده بود. برگها همه انگار با هم ريخته بودند. باد يكي را روي بقيه ميگذاشت و بعد با دقت يكي ديگر را بلند ميكرد و ميگذاشت روي بقيه. راه ميرفتيم. دستش روي كيفش بود. چنگ ميزد. دستش را بلند كرد و موهاي پريشان و در هم و برهمش را زير روسري جا داد. داشتيم از كنار يك پيرمرد و پيرزن رد مي شديم كه دل به رديا زد و گفت:نه. من هم باد را نگاه ميكردم و راه ميرفتم. دوباره گفت: نه، ميشنوي؟ دستش روي كيف بود. چنگ زده بود و صورتش قرمز شده بود. برگشت و جلوي من ايستاد. دست كردم و چند تار مويي را كه از كنار روسري ريخته بود روي صورت و لب هايش، زير روسري كردم. پيرمرد و پيرزن به انتهاي خيابان رسيده بودند.
خودم
21/8/86
James Joyce
Ulysses
-- I --
Stately, plump Buck Mulligan came from the stairhead, bearing a bowl of lather on which a mirror and a razor lay crossed. A yellow dressinggown, ungirdled, was sustained gently behind him on the mild morning air. He held the bowl aloft and intoned:
--Introibo ad altare Dei.
Halted, he peered down the dark winding stairs and called out coarsely:
--Come up, Kinch! Come up, you fearful jesuit!
…
-------------------------------------------------
شروعِ رمانِ اوليس، يكي از شاهكارهاي رماننويسي و البته نوشتهي جيمز جويس نابغه
جنگ پرديس شماره 2 و 3...
شعر و داستان و نقد...
زير نظر محمود نيكبخت...
همين..
به همین راحتی. دیگر برای ارشد نمی خوانم. نمی دانم چرا. و انگار حال همه ی ما خوب نیست. حال همه ی ما خوب نیست... حال...
ولی من شادم که می گذرد این روزها
یعنی
همین روزها که می گذرد
شادم که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...*
*با نگاه خیلی زیادی به شعر قیصر امین پور
پ - ن :
پوستر یک فیلم که من و عماد را چند روزی است معطل خودش کرده. خیانت تصویری...

و:

"مرد جوان سرش را بین دست ها گرفت و خم شد. موهایش را آرام آرام مالاند. دو روز بود که حس پوسیدگی داشت و نمی دانست چطور و از كي اين حس به او دست داده است. بلند كه شد پاكت سيگار را بيرون آورد، ولي يادش آمد كه دود از ريه هايش پايين نمي رود، پاكت را گذاشت توي جيب و راه افتاد..."
داستاني از فريماه جلالي
" مرد پوسیده بود. خودش خبر نداشت. دستش را روی سرش گذاشت و شروع کرد به گریه کردن. خوابش نبرده بود. سیگار هم از سینه اش پایین نمی رفت. انگار سینه اش تا حلق دود بود و سرفه..."
تکه ای از داستانی فریماه جلالی
تا اطلاع ثانوی، قیصر امینپور منزل نیست، من درس نمیخوانم و شاید شخصیترین اتفاق این باشد كه محل سایت دانشكده ما تغییر كرده است.
4 سال هرچه را كه در این وبلاگ و وبلاگ جنازههای آرامش یافته میخوانید، هر نظری كه فرستادم برای كسی، هر میلی كه فرستادم، هر تاخیری كه كردم و هر چقدر خدا بداند چت كردم، همه و همه در اتاق كوچك سایت كامپیوتر دانشكده بود. امروز اولین روز سایت در محل جدید است. خودم نشستم و ایستادم و خوابیدم و خاكی شدم تا همهی سیستمها را راه انداختیم. از امروز من از روبروی یك پنجره مینویسم. پنجرهای رو به بهداری دانشگاه، بسیج، امور كانونها و یك خیابان كه هی همه میایند و رد میشوند.
خدا به ما رحم كند
قيصر:
صفحه قيصر امين پور در ويكي پديا
شاعر عاشقانه ها درگذشت/ مهر
"دستور زبان عشق" آخرین دفترم نخواهد بود/ مهر
سراپا اگر زرد و پژمردهايم/ مريم افتخاري
خبر عریان و تلخ است و آموزگار فروتن شعر/ هنوز
باشد که آرام گرفته باشد / مريم مومني
چرا لبخند گل پر پر شد و ریخت؟/ كيان جوادي
نگاهي به زندگي قيصر امينپور / ايسنا
گزارش تصويري حضور شاعران و اهالي فرهنگ در بيمارستان دي/ جام جم
خوشا پريدن با اين شكستهباليها!/ ازآخرين اشعار امين پور
فراق آن كه رفت ... /شعر «زرويي نصرآباد» در رثاي «قيصر امينپور» / فارس
صداي قيصر امينپور به پيشواز بدرقهكنندگانش آمد/ ايسنا
گزارش تصویری / تشییع پیکر قیصر امین پور 1 , 2 , 3
همسر قیصر امین پور: اگر وصیتی مبنی بر محل دفن نیافتیم قیصر به گتوند می رود / مهر
جنازه ی"قیصر" در آستانه سرگردانی؟!/ آتي بان
گتوند به تاريخ ادبيات ايران پيوست / پيكر امين پور در شهر زادگاهش دفن مي شود/ فارس
قيصر را رعايت نكرديم/ هنوز
شاعری که دیگر خطر ندارد/ بر ساحل سلامت
"من و دوست دخترم داشتیم توی خیابان راه میرفتیم كه برگشت گفت اصلا بیا بریم خونه ما، مامانم واسه شام فسنجون درست كرده. یاد حامد افتادم، فسنجون دوست داشت و هروقت مرخصی بهش میخورد، زنگ میزد كه برگشتنی فسنجون آماده روی میز باشه. دوست دخترم صاف توی صورتم نگاه میكرد، گفتم كه یاد حامد دوستم افتادم، مستقیم به روبرو خیره شد و وقتی رسیدیم ایستگاه تاكسیها، سوار شد رفت خونه. من هم تا خونه قدم زدم. زنم در را باز كرد و گفت دوستت زنگ زده بود، نبودی، میگفت گوشیت خاموشه. البته یادم مانده بود كه حامد توی اولین حملهی بعد از عید نوروز سال 65 كشته شد."*
*قسمتی از داستانِ " مادر در خلیج " نوشته ی مهران سید حسینی
«پستان هایش را در دست گرفته بود و ميلرزيد از سرماي آبِ دوش و نرماي بادي كه از لاي در حمام پوست تنش را ميلرزاند. دستهي مويي از پشت گردن به جلو تاب خورده و از كنار پستان چپش پايين خزيده بود. صداي دوش آب و برخورد قطرات شفاف آب بر سطح سفيد حمام و هقهق دختر راه آب را بند آورده بود.»*
* شروع داستاني به نام "گذرِ سايههاي شب" از ويليام شرود، ترجمه احمد ميرعلائي
"شیدا... شیدا... کجایی که اینقدر لامپ چشمک می زنه... شیداااااااا... مگه با تو نیستم؟
مرد بلند شد، کورمال کورمال کلید لامپ را خاموش کرد، لبه ی کت فسفری اش به دستگیره گرفت و صدای سرفه های زنانه ای بلند شد...
شیدا... شیدااااااااا...
کلید را دوباره زد و این بار اتاق کامل روشن شد...
شیدا... حالت خوبه؟ اینا چیه... شیداااااااااااااااااا...."*
*قسمتی از داستانِ "مردی در دالان های قرمز"
نوشته ی ایمان قاسمی
«نه، من ديگر اصلا حوصلهاش را نداشتم... باور كنيد يك لحظه هم نميتوانستم توي صورتش نگاه كنم... نه، نه، شما همه فكر ميكنيد من ديوانهام، من نميتوانستم بگذارم بيشتر به چشمهايش ظلم كنيد، براي همين هم گلوله را يك راست توي چشمهايش شليك كردم...»*
*- قسمتي از داستانِ "سگ لرز" نوشتهي ليلي مادراني
دوست دارم چشمان يك مرد را ببينم...
"... چند روزي ميشد كه از معشوقهاش جدا شده بود، كه بستهي پستي رسيد و طبق قرار، معشوقهاش يك يادگاري براي ابد فرستاده بود، باز كرد، ساعتِ كوچكِ چوبي.
گذاشت بالاي سرِ تختخواب و چرت زد، كه موبايلش از روي سريِ تخت زنگ زد، معشوقهاي كه همين چند روز پيش از هم جدا شده بودند...
حالا ميخواهم دهانِ بازمانده و چشمانِ حيرتزدهي مرد را ببينم، وقتي معشوقهاش ميگويد كه 10 ثانيه تا انفجارِ بمبِ ساعتيِ چوبيِ خوشرنگ باقي مانده..."*
بوووووووووووووووم
*- قسمتي از داستان كوتاه (زمستان در تختخواب) نوشتهي آليوشا وايشان
Outlandish
I'm callin' U
I'm callin' U
With all my goals, my very soul
Ain't fallin' through
I'm in need of U
The trust in my faith
My tears and my ways is drowning so
I cannot always show it
But don't doubt my love
I'm callin' U
With all my time and all my fights
In search for the truth
Tryin'a reach U
See the worth of my sweat
My house and my bed
Am lost in sleep
I will not be false in who I am
As long as I breathe