باريكهي راهي كه آسفالتِ قديمياش ديگر به خاكستريِ محو ميزند و درختاني كه هم اندازه و بلند از دو طرف، نگاه هر كه قدم ميزند را به آسمان ميبرند و برميگردانند.
با اين حال، امروز براي اولين بار فهميدم كه درختِ چنار زودتر از همه برگهايش ميريزد. همه با هم زرد ميشوند، انگار براي عكاسي ژست گرفته باشند، و بعد هر كدام با يك نسيمي يا تكانهي بادي ميريزند توي باريكهي راهي كه آسفالتش ديگر از گذشت زمان به خاكستري محو ميزند...
در پست قبلی و با فرم اس ام اس های دو نفر به هم سعی کردم بدفهمی را بنمایانم. سر کلاس تفسیر موضوعی قران حوصله ام از بحث سیاسی استاد و بچه ها سر رفته بود و بعد که فکر کردم دیدم همه جا و همیشه گرفتاریم به این زبان. سعی کردم در چند اس ام اس نشان دهم که حسن نیت دو طرف چطور به افتضاح و کنایه زدن می کشد. همین. حالا گور پدر کسی که فکر کرده این ها اس ام اس شخصی است.
حاجیانی - با عصبانیت
تاویل و هرمنوتیک در افق چند اس-ام-اس
- 11.5 a esfahan miam. Vali borge zahremaram. Khoda be ma rahm konad.
- miai ya na? mage ajale nadashti? Ahaaaaaaaaaaaaay ba toam.
- man khabO gushi silent, alan sms va miss clallHa ro didam. Sharmande… 12 miam. Vali jaye dige rahat nistam. Nemikham 2bare harfO hadisaye vahshatnak shoroo beshe
-
-
- che karie pas? Chera aslant ham ro bebinim, harf bezanim ya bekhaim ghadam bezanim, vaghti bi-abero mishi ya khejalat mikeshi. Khosh bashi, bye
- chete? Chera injoori barkhord mikoni? Chera hamishe zesh-tarin bardasht ro az harfam mikoni. Kheili namardi, man goftam vase chi daram miram ke? Man harfaye khale zanaki ro migam, to migi ABEROO va KHEIALAT?
- entezar nadashtam. Vahid ro ke mishnasi, age vahidam ba man injoori harf bezane, hamin javabo mishnave… sms jaye bahs kardan nist, age mishe ye jaii ke tarjih midin tashrif biarin, harf bezanim, age mishe…
- kheili bi marefati, kheili namardi, rast gofti vaghean zahremari. Na nemishe, bye
- manam khoshhalam ke damane paske shoma be nejasate man aloode nemishe. Vali hamin nejasat nemizare doroogh begam ya ba kasi mese TV barkhord konam. Nejasat nemizare mahdodiat ro ghabool konam… bye
حديث عجيب و غريبي است / اين پاييز و اين برگها و من.
هوا سنگين ميشود / دستها بيهوا به لب و صورت ميچسبند /
برگها يكي يكي ميافتند / در بين هر افتادن دو برگ /
و هر بند بين دو آجر / چيزي سنگين ميلغزد / ...
پاييز روز اول دنياست / ...
ميتواند آخرين هم باشد...
روزها را با خواب، كمي درس/
و يكي دو فنجان چاي گذراندن/
و شبها را با خطوط جديد/
و آخر شب را با رمان و داستان.../
ميشود/
من ببر نيستم/
پيچيده به بالاي خود تاكم.../
پ.ن- اين رمانِ محمدرضا صفدري يك محشر است در زبان فارسي. اگر نتوانستيد براي بار اول بخوانيد، اشكال ندارد، تا حالا 10 نفر هم درست و حسابي اين رمان را نخواندهاند.
مي گوييد نه؟ اين لينكها را ببينيد...
محمدرضا صفدري در بهمن 1333ه.ش در خورموج متولد _ دوران تحصیلات ابتدایی و دبیرستان خود را درخورموج گذراند _ ورود به دانشکده هنرهای دراماتیک تهران و اخذ کارشناسی رشته ادبیات نمایشی _ از سالهای آغازین دانشجویی شروع به نوشتن داستان،نمایشنامه نویسی و داستان کوتاه کرد _ نتیجه داستان سرایی صفدري کتابی شد به نام "سیاسنبو" که حاصل نوشته های ایشان از 1356 تا1361ه.ش بود که در 1368ه.ش منتشر شد _ در سیاسنبو داستانهای سیاسنبو، اکوسیا، علو، چتر و بارونی، کوچه کرمانشاه، چاقوی دسته قرمز، سنگ سیاه و همراه بود _ پیامدهای منفی سیاسنبو برای صفدری کم نبود از جمله اخراج یکساله از آموزش و پرورش ولی پیامد مثبت آن ورود ایشان و معرفی خود به عنوان یکی از بهترین داستان سرایان کشور به جامعه ادبیات ایران،بطوری که عبدالعلی دستغیب می گوید:"گرچه سیاسنبو آغاز کار صفدری است ولی نشان می دهد که فردی کار کشته است که ژرف می بیند و روشن بیان می کند کسی که نمی داند چه می خواهد وی می داند چه چیزی که باید نخواهد" _ 1373ه.ش به کرج مهاجرت کردند و مدتی برای خود می نوشتند _ سال 1377 دومین اثر ارزشمند "تیله آبی"را منتشر کرد که در آن هفت داستان به نامهای پریون، تیله آبی، دلگریخته، دیدار خانه، دو بلدرچین، مویه و درخت نخستین است _ سومین اثر وی نمایشنامه است به نام"شام آخر" که در سوئد چاپ شده است _ چهارمین اثر استاد رمانی "من ببر نیستم پیچیده بر بالای خود تاکم"می باشد که توسط نشر قصه سال 1381ه.ش چاپ شد _ پنجمین اثر ایشان چهل گیسو است که سال1382ه.ش منتشر گردید _ محمدرضا صفدری در حال حاضر در کرج ساکن و دبیر ادبیات دبیرستانهای کرج می باشند و انگار از چاپ مجموعه داستان جديدي كه با نام احتمالي (سيصد گل سرخ) قرار بود به نشر ققنوس سپرده شود، منصرف شده اند.
داستان سنگ سياه از محمدرضا صفدري
چوبي خشك در انتظار آب…
ساحل…
هواي ابري و مردم ساحل…
ماهِ بركه و هواي ابري…
…
Five از آن فيلمهايي است كه جايش در جهان سينما خالي بود، حداقل من تا به حال به اين سبك نديده بودم. كيارستمي هم همينطور... حداقل تا اينجا كه من...
كتاب را ميبندم، ميگذارم زير تختِ زهوار در رفتهي اتاق. با انگشتِ بزرگِ پاي كرخت شدهام كامپيوتر را خاموش ميكنم. بالاخره بلند ميشوم و ظرفهاي يكبار مصرف غذا را توي سطل زباله پرت ميكنم، از شير دستشويي توي اتاق آبي ميخورم و چراغ را خاموش ميكنم.
شايد بخوابم بدون فكر...
از همه چیز هم که بگذریم، این اتاقِ امسالِ من یک خوبیِ وحشتناک دارد. میشود از توی دوتا پنجرههاش، طلوع تا غروب ماه را دید.
فکر کنید با چراغِ خاموش فیلمهای وان کاراوای را میبینید و جلوی چشمتان ماه رد میشود...
فکرش را بکنید...
ميشود فيلم و موسيقي و كتابهاي داستان و شعر و خيلي چيزهاي ديگر را آفت درس خواندن (مثل آدم) براي ارشد دانست، اما يك آفت مخصوصِ من، فردي است به نام عماد مرتضوي كه كافي است براي يك كار چند ثانيهايي اتاقش بروم و چند ساعت بعد بيرون بيايم. لعنت به او.
من / بي ميِ ناب / زيستن...
ما / حبابيم...
خوش باش / كه عمرِ جاوداني اين است...
افسوس / كه بيفايده فرسوده شديم...
امروز / روزِ اولِ دريا بود / بر زمين
وسط خواندنِ كتابي در باب نظريههاي ادبيات، بعد از ديدنِ فيلمي پوچگرايانه و قبل از طلوع آفتاب خوابم برد.
وقتي بيدار شدم خوابم چيزي بود در دوردستِ ذهن، ولي دلم براي خوابيدن روي قاليِ قرمز رنگِ اتاقِ آخري تنگ شده بود.
آبي به صورتم زدم، كلاس داشت كمكم شروع ميشد.
- با یه دست مگه چندتا هندونه میشه ورداشت؟
- نه ببين، نميگم كه...
- باشه باشه، قبول، تو همه رو به يه چشم ميبيني، من رو به يه چشم ديگه، درسته؟
- نه...
- پس چي؟
- تو رو با يه چشم ديگه نميبينم، تو رو با يه چشم ميبينم. اينجوري
]چشمك[
