تبليغاتX
از خنده‌ها و خاطرات

<-->
یکشنبه 13 اسفند1385 ساعت

 

 

(یادم رفت این یکی تاریخ دارد و حالا کمی دیر است.

ولی قسمت سوم آن دیر نمی­شود هیچ وقت.

شاید جداگانه بیشتر نوشتم.)

 

جایی مثل خیابان

 

1- اگر این روزها کسی تعجب کرده است از اتفاقاتی که در صدا و سیما افتاده، از پخش برخی تصاویر، حق دارد. تصویر و صدای خسرو گلسرخی در دادگاه پخش می­شود، تصاویر زیادی از آرشیو بیرون آورده می­شود، صفار هرندی (دکتر صفارِ عزیز! به قول مجریِ مزخرف) از داریوش فروهر حرف می­زند، خسرو معتضد مصاحبه می­کند، و...

و البته که اوج این سرگیجه حضور آقای هاشمی رفسنجانی و دکتر صفارِ عزیز! در برنامه­ی فوق العاده بود و دلقک بازی و پاچه خوری­های مجری خوش­سیمای تلویزیون. در خاطرات از فروهر می­گوید و تصویر گلسرخی پخش می­شود، آمار پیشرفت سینما و کتاب را در دوران مدیریت خویش ارائه داد ولی در همه­ی حرف­ها حد خودش را رعایت کرد و تا توانست هنر را به لجن کشید.

از طرفی، اگر از حدیث شهادتین خسرو گلسرخی در لحظه­های آخر گیج شده­اید، از روایت صفار هرندی از مجاهدین و توده ای­ها و مذهبیون آن زمان مانده­اید، کافی است به سرنوشت انقلاب­ها نگاهی بیاندازید و تاریخ این 40 50 ساله را تورقی کنید، خواهید دید که چیز تازه ای نیست و بالاخره باید این اتفاقات می­افتاد. تازه این اول کار است و شنیدن و دیدن دارد. اگر «قلعه حیوانات» را هم نخوانده­اید، بخوانید.

 

2- جشنواره ی فیلم فجر باز هم در تهران برگزار شد و شهرستانی­ها فقط خبرها را دنبال کردند و بعد منتظر تا شاید فیلم خوبی از گذر باد و باران و رعد و برق وزارت­خانه و سانسورچی­ها رد شود، تکه پاره­هایی هم به ما برسد. این که پخش فیلم همزمان با تهران در شهرستان­ها کار سختی نیست و در برهوت تماشاگر می­تواند راهگشا هم باشد و باز هم ما کچلیم، معمای حل ناشدنی است. نه؟

ولی از تمام نوشته و چرت و پرت­هایی که در مورد جشنواره و فیلم­ها دیدم، چندتایی محشر بود. یکی دو روز ستون «نق­نق­نامه»­ی امیر پوریا در روزنامه­ی اعتماد، نوشته­ی مهاجرانی برای مهرجویی، یکی دور روز خاطرات بهاره رهنما، سروش صحت با نوشته­ایی در مورد کیمیایی، خوش نوشته­ایی از امیر قادری با نام مسعود سنتوری (که البته عکس تیریپ خود امیر قادری چیزی است) ، میر فتاح و قلندران پیژامه پوشش در روزنامه­ی اعتماد که واقعا چند باری روده­برم کرد و نوشتن­هایی که شاید من ندیده باشم.

ولی باز هم دلدادگی ما به جشنواره بی­ثمر است. و ما منتظر می­مانیم.

 

3- ادبیات در اینترنت خسته است. نفس کم آورده­اند. سایت­های زیادی دچار تعطیلی موقت خودخواسته هستند و وبلاگ­ها هم یا دعوای زرگری دارند یا تعطیل. شاید تعداد وبلاگ و سایت­های فعال به 20 تا نرسد. این اتفاق برای ادبیات (تنها هنری که نهایت سازگاری را با فضای مجازی دارد) ناگوار است. قصد من نمک پاشی نیست. ولی از همان ابتدا بدبینی نحسی داشتم که گمانم درست بوده است.

گمان می­کردم و می­کنم که بسیاری از سایت­ها و وبلاگ­ها از همان ابتدا یک «غلط» بودند. غلطی که بزرگ شدند و از تاریخ ادبیات و هنر دهه­های اخیر هم عبرت نگرفتند. حدیث این غلط هم از فرط تکراری بودن (حداقل برای نویسنده) گفتنش ملال­آور است. نمی­توانم باور کنم که سایتی برای نفس ادبیات و هنر، در جهت بازگشایی راهی به حقیقت ناپیدای ادبیات در ایران، به امید نمایاندن «خودِ» ادبیات ایران و «ناخودِ» آن و در مسیر دلسوزی آن شروع به کار کرده باشد و حالا به روغن سوزی افتاده باشد. وبلاگ­ها هم. حالا این حرف به هر کسی می­خواهد بر بخورد. چقدر وبلاگ (و کمتر سایت) ادبی دیده­ام که (بی­رحمانه مطمئنم) گرداننده یا گردانندگان آن هدفی جز ابراز بندگی ژنرالی را در ادبیات نداشته­اند، چند جریان و حرکت بی­ریشه و شناخت حقیقی در وبلاگ­ها دیده­اید؟ به اندازه­ای بوده که توان اسم بردن ندارم. از جوانان سنتی بگیر که در انتهای احتیاجات بدنی به سر می برند و داعیه ی پیوند اولترا پست­مدرنیسم را با سنت و ادبیات سنتی ایران دارند، تا پیرانی که پیرانه سر عَلم استادی برافراشته­اند و شاگرد و مرید به دور خود جمع کرده­اند. از تمام ادبیت و ادبیات غرب، رک­گویی را یاد گرفته­اند و گاه بددهنی­های نویسنده­ای بزرگ. ادا و اطوارهای نوشتاری.

دوستان خود را جمع کردید و سایت زدید، امروز فمنیسم مد روز بود و فردا جنیست­گرایی در ادبیات پست­مدرن، روزی ویژه نامه­ی بکت منتشر می­شد و روزی دکترهای ریش­بزی خودمان را بر سر عده­ای زدید. تنها چیزی که مهم نبود، پایه­ی فکری خود و دوستان و خوانندگان بود. نگویید نه که آرشیو همه­تان هنوز موجود است. در این میان معدود سایت­هایی بودند که سرنوشت روشن­تری داشتند. حرف من به آنها برنگردد. یکی دو مورد هم تعطیلی سایت به خاطر بیماری گرداننده یا مسائلی این چنین است که ربطی به بحث ما ندارد. گرچه هیچ سایتی ندیدم که بتوان به عنوان بی­اشتباه نامیدش. آن هم به این خاطر که ضرورت به­روز شدن چشم گرداننده را بر روی مطلب رسیده می­بندد یا اسم نویسنده.

وبلاگ­ها هم که معلوم است. به تمام وبلاگ های پربیننده شک کنید. یا دارد فحش می­دهد یا دارد عده­ای را خر می­کند. (تمام فحش­ها با بی­میلی می­پذیرم) نگاهی به نظرات بیاندازید و چند­تای اول را بخوانید. اگر چند وبلاگ را به صورت تصادفی بروید، چند نفر را می­بینید که همه جا هستند و گفته­اند (با مطلب فلان به روزم و منتظر) . شک ندارم اگر روزی آمار بینندگان و نظر­دهندگان این وبلاگ­ها کاهش شدید یابد، نویسنده­اش در حالت خوشبینانه فقط ادبیات را رها می­کند و در حالت بدبینانه خودکشی!

و جان کلام اینکه کمتر کسی می­بینم که نفس ادبیات را پاس بدارد. اگر اسم هم نمی­برم از ترس ندیدن برخی وبلاگ­هاست و یا فراموشی برخی دیگر. از صدقه سر آزادی و گشادگی اینترنت، همه جا پیدا کرده­اند ولی فرهنگ نه. کمبودهای شخصیتی و فردی موج می­زند. سرکوب­هایی که در نوشتن سر باز می­کند و فحش دادن و معرکه گرفتن. هر کدام اگر به درون خود برگردیم پاک نیستیم. ولی جای خالی کردن جایی غیر از ادبیات و نوشتن است. جایی مثل خیابان.

 

 

 

اواخر بهمن ۸۵

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |