کابوس نامه (10)
حافظه ام دارد می پوسد.
هر چه فكر ميكنم
يادم نميآيد
توي اتاق چه ديدم
به جاي
خاکستر و خاک، دندان و مو،
پارچههای پوسیده، کاغذ پاره هایم
و بریده های یک لبِ شتریِ قرمز
تا ميآيم يادم بيايد
خودم را فشار دادهام
و كاغذ پارههاي شعلهور
در گريههايم فرود ميآيند
لازمش ندارم
همين كه يادم باشد
نورِ خورشيد شوخي نميكند،
صداي خوشبوي تو
و تو را كه دوستت داشته باشم
كافي است.
هفتهی آخرِ شهریور 85
تا
ميانهي آبانِ 85
محمد باقر حاجیانی
اصفهان
کابوس نامه (9)
کابوسهای بی آب و عفی بود.
بدون اینکه یادمان بیاید.
آنقدر رفتیم و یادمان رفت
که زبانِ من ترک برداشت و
موهای تو ریختند.
پشت پنجرهی خوابهایم
پردهی سیاهِ پُرزداری کشیدم و
بیرون زدم.
سایهام ولی ماههاست
روی صندلیِ ماهوتِ در تاریکیِ اتاق نشسته و
از ذهنش گاه بویی،
خندهای یا موهای پریشانی میگذرد.
پایینِ صندلی باید تا حالا
پر از دندان، مو و پارههای لباسِ بلندِ سبزی باشد.
بعد از آن همه رفتن میخواستم برگردم
پردهها را بالا بکشم،
و اتاق را
از خاکستر و خاک،
دندان و مو،
پارچههای پوسیده،
کاغذ پاره هایم
و بریده های یک لبِ شتریِ قرمز
جارو بکشم.
کابوس نامه (8)
نمیدانم چند روز است ننوشتهام.
خوابم نمیآید ولی صدا را
به خاطرِ وحید که خواب است
کم کردهام
صدای کیبورد اما ویرانکننده است
خط فاصلهها خوب جا نمیافتد و
همه چیز را به هم میریزد
امروز کابوسها زنده شدند
و راه رفتم با پاهایشان
ولی صبحِ زود بود
که گفتند:
عمران صلاحی مُرد!
من هم مثل تو اصلا باور نكرده ام هنوز!
کابوس نامه (7)
حافظه ام به بوی گَسی
که ندانی چرا گس است
معتاد شده است و
نمیتواند چیز دیگری را بیاورد جلوی چشمم.
معتاد شده است
به بلوز سبزی که برایم تنگ باشد
به فندکی که وقتی روشن میشود
قرمز باشد
به شعری که از هیچ جایش نفهمی
چرا فکر کردهای مالِ توست
بقیه قایم شده اند و
لجم را در آوردهاند.
تو را و وقتهایی که نمی دیدمت، ولی بودی
بیخودی پنهان میکنند
فحششان میدهم، پیدایشان نمیکنم.
یک چیز را ولی فهمیدهام
این که چرا وقتی بادِ روبرو،
گسِ ندانستنی را میرساند
نفسم میگرفت.
نمیخواستم نفسم را بدهم بیرون
و منتظر باشم تا باز
با همان بوی غریب،
مطمئن باشم که هستی.
