کابوس نامه (6)
نمی توانم بیشتر از این در ایمیلها بنویسم.
خطوط راست و یکجور مزخرف
توانِ این حرفها را ندارند.
کابوس وقتی کابوس است
که ک، ب و س را
همان طور که عذابمان میدهد ببینیم
خاطرات را باید با همان خ، ط و ت بنویسم
که به چشم بیاید.
نوشتن خط کشی شده
روح این لحظهها را میگیرد.
فکر میکنی فرقی میکند خاطرهی کداممان باشد؟
این که تو باشی و
فکر کنی این کوهها یادت میاندازد
مچ بریده و خوابِ راحت چه حسی دارد؟
این که من باشم و
ماسههای مرطوب ساحل را مشت کنم و یادم باشد
سبکی بالای آب استخر
چقدر سفید بود،
چه فرقی دارد؟
خاطراتمان را اگر ننویسم
مطمئن باش یک روز زیر بارانیِ سفیدم
قایمشان میکنم و
با یک چترِ بنفش
طوری که خیس نشوند
میبرم و در خیابانهایی که آبِ باران
بر خلافِ ماشینها میرود، میاندازم.
فراموشی شیرهی زجرهایم را میكشد.
کابوس نامه (5)
نمی گذارم بیشتر از این ادامه پیدا کند.
می خواهم از خاطرات مان بنویسم،
شاید کابوسها دست از سرم بردارند.
شاید دستی که هر شب
باید خاطرات ریز و درشت را از کابوسها جدا کند
همان دستی است که میلرزد.
شاید چشمی که باید مراقب باشد
تا غلت بیخود نزنم
همین چشمی است که میدَود.
شاید گوشی که باید حواسش
به هذیانهای بی وقتم باشد
همین گوشی است که کیپ شده.
یادت هست ما تنها نشدیم
در شهری
که دود بلند ترین برجش را
تا کف خیابان پوشانده بود؟
یادت هست پلههای پارک را
یکی
یکی
پایین میآمدی
و به زانوهای من میخندیدی
که سردشان بود؟
بگذار دیده شویم.
گور پدر کسی که اینجاست
وسط این کلمات که میتوانم بخوابم
برای همیشه
در ثانیههای سکوت این آهنگها
که میتوانم برقصم
هر چند این روزها
زانوهایم درد میکند.
کابوس نامه (4)
یادم باشد که کابوس نویسی سلام ندارد.
کابوسها بی اجازه پا میگذارند روی سینههایمان
فرو میروند یک جای تاریک
بيدار كه شديم،
سخت یادمان بیاید.
حتی اگر یک دفعه بیدار شده باشیم و
زبانمان از خشکی به دهانمان بخورد
صدای زبری بدهد.
همین روزهاست خانهای که صدایت در آن آشنا بود،
متروکه شود.
قول میدهم بیدار بمانم
و نگذارم دیوارهایش بپوسند.
شاید هم یکی دو آهنگ گوش کردم.
کابوس نامه (3)
باز نمیتوانم بخوابم.
راستی یادم رفت، سلام
نمیدانم وقتی صدایت کنج خانه میترکید
چه طعمی داشت، شنيدنِ همان آهنگ قدیمی
یا سوت کسی که نمیشناسی
ولی میدانی که باید جایی کسی را در خاطراتش جا گذاشته باشد...
ما همه خواب میبینیم،
وقتی بعد از سالها بیدار میشویم،
کسی صدایمان نمیکند.
حتی ترانهای که دوستش میداشتیم و
وقتی خواب بودی با صدای آرام میخواندم
حتی صدایی که روزی در کاشیهای آبی
و دود سیگارِ دخترِ پالتو پوش میخزید.
با همین چشمها کابوس میبینیم،
آشنایی را میبینیم که جلوتر میآید،
خاطراتی که فقط شبها وقتی خوابیم سراغمان میآید
نمی خواهم به این شعرها و چشم ها دل ببندم
