تبليغاتX
از خنده‌ها و خاطرات

<-->
یکشنبه 28 آبان1385 ساعت
 

 

کابوس نامه (6)

 

نمی توانم بیشتر از این در ای­میل­ها بنویسم.

خطوط راست و یک­جور مزخرف

توانِ این حرف­ها را ندارند.

 

کابوس وقتی کابوس است

که ک، ب و س را

همان طور که عذابمان می­دهد ببینیم

خاطرات را باید با همان خ، ط و ت بنویسم

که به چشم بیاید.

نوشتن خط کشی شده

روح این لحظه­ها را می­گیرد.

 

فکر می­کنی فرقی می­کند خاطره­ی کداممان باشد؟

این که تو باشی و

فکر کنی این کوه­ها یادت می­اندازد

مچ بریده و خوابِ راحت چه حسی دارد؟

 

این که من باشم و

ماسه­های مرطوب ساحل را مشت کنم و یادم باشد

سبکی بالای آب استخر

چقدر سفید بود،

چه فرقی دارد؟

 

خاطراتمان را اگر ننویسم

مطمئن باش یک روز زیر بارانیِ سفیدم

قایمشان می­کنم و

با یک چترِ بنفش

طوری که خیس نشوند

می­برم و در خیابان­هایی که آبِ باران

بر خلافِ ماشین­ها می­رود، می­اندازم.

فراموشی شیره­ی زجرهایم را می­كشد.

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
دوشنبه 22 آبان1385 ساعت
 

 

کابوس نامه (5)

 

نمی گذارم بیشتر از این ادامه پیدا کند.

می خواهم از خاطرات مان بنویسم،

شاید کابوس­ها دست از سرم بردارند.

 

شاید دستی که هر شب

باید خاطرات ریز­ و­ درشت را از کابوس­ها جدا کند

همان دستی است که می­لرزد.

 

شاید چشمی که باید مراقب باشد

تا غلت بیخود نزنم

همین چشمی است که می­دَود.

 

شاید گوشی که باید حواسش

به هذیان­های بی وقتم باشد

همین گوشی است که کیپ شده.

 

یادت هست ما تنها نشدیم 

در شهری

که دود بلند ترین برجش را

تا کف خیابان پوشانده بود؟

یادت هست پله­های پارک را

یکی

یکی

پایین می­آمدی

و به زانو­های من می­خندیدی

که سردشان بود؟

 

بگذار دیده شویم.

گور پدر کسی که اینجاست

وسط این کلمات که می­توانم بخوابم

برای همیشه

در ثانیه­های سکوت این آهنگ­ها

که می­توانم برقصم

هر چند این روز­ها

زانو­هایم درد می­کند.

 

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
یکشنبه 14 آبان1385 ساعت

 

 

 

کابوس نامه (4)

 

یادم باشد که کابوس نویسی سلام ندارد.

کابوس­ها بی اجازه پا می­گذارند روی سینه­هایمان

فرو می­روند یک جای تاریک

بيدار كه شديم،

سخت یادمان بیاید.

حتی اگر یک دفعه بیدار شده باشیم و

زبانمان از خشکی به دهان­مان بخورد

صدای زبری بدهد.

 

همین روزهاست خانه­ای که صدایت در آن آشنا بود،

متروکه  شود.

قول می­دهم بیدار بمانم

و نگذارم دیوارهایش بپوسند.

شاید هم یکی دو آهنگ گوش کردم.

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
شنبه 6 آبان1385 ساعت

 

 

 

کابوس نامه (3)

 

باز نمی­توانم بخوابم.

راستی یادم رفت، سلام

 

نمی­دانم وقتی صدایت کنج خانه می­ترکید

چه طعمی داشت، شنيدنِ همان آهنگ قدیمی

یا سوت کسی که نمی­شناسی

ولی می­دانی که باید جایی کسی را در خاطراتش جا گذاشته باشد...

 

ما همه خواب می­بینیم،

وقتی بعد از سال­ها بیدار می­شویم،

کسی صدایمان نمی­کند.

حتی ترانه­ای که دوستش می­داشتیم و

وقتی خواب بودی با صدای آرام می­خواندم

حتی صدایی که روزی در کاشی­های آبی

و دود سیگارِ دخترِ پالتو پوش می­خزید.

 

با همین چشم­ها کابوس می­بینیم،

آشنایی را می­بینیم که جلوتر می­آید،

خاطراتی که فقط شب­ها وقتی خوابیم سراغمان می­آید

نمی خواهم به این شعرها و چشم ها دل ببندم

 

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |