تبليغاتX
از خنده‌ها و خاطرات

<-->
یکشنبه 30 مهر1385 ساعت

 

 

کابوس نامه (2)

 

ترسیدن دارد.

گریه کردن دارد.

اگر تو، تو باشی و من، من

ترسیدن دارد.

گریه کردن دارد.

نه که دوست داشته باشم غرورت را

با این دود، تاریکی و چراغی که روشن است

قسمت کنی.                        نه...نه

 

سایه روشنِ این کابوس­هاست

که اگر نمی­دیدم،

نمی­نوشتم.

کابوسِ متکثرِ من.

فقط می­دانم می­نویسم.

همین.

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
دوشنبه 10 مهر1385 ساعت
 

 

"کابوس نامه" ها شعر نیستند!

 

کابوس­هایم را نوشتم. شاید غیرِ عادی. اولی را که گذاشتم توی وبلاگ، برداشتم و دوباره ویرایش کردم. تمامشان را ویرایش کردم.

توضیحی ندارد. چند هفته با آن­ها زندگی کردم، اذیتم کردند و نوشتمشان. شعر نیستند. این ادا اطوار نیست ها! واقعاً شعر نیستند. بعضی وقت­ها دستم به نوشتن­هایی می­رود که زیاد سخت نمی­گیرم. مثل نامه نوشتن است. شاید به خودم یا دیگری.

و اینکه اگر کسی خود یا دیگری را در این "کابوس­نامه"­ها دید، حتماً اشتباه می­کند!

 

 

 

 

 

کابوس نامه (1)

 

سلام

حالِ همه­ی ما خوب نیست.

نگاهی که هر روز به درختانِ خیابان می­اندازیم

دارد پیر می­شود و

انگار از سالیانِ پر برف آمده باشیم،

پس از هر خنده و چند روزی

یکی دو چینِ کوتاه و نازک

روی پیشانیِ ما باقی می­گذارد.

چشم­های خیسمان جمع شده­اند

انگار از گرمای تابستانی

آنها را تنگ کرده باشیم.

 

حوالیِ این روزها

که خيلي از آنها دور شده­ایم،

حرف­های سنگینی است.

اينكه کتابی را که نتوانی

بخوانی تا آخر

بدون این که دستی بی­اجازه ببندد...

 

چشم­هایم را می­بندم و این ثانیه­ها را بغل مي­كنم و

                                                         مي­لررزم.

 

ثانیه­هایی که می­گذرند و باز آب

پای این درخت­ می­رود.

نهالِ کوچکِ انار را ببین که چطور

بدون یک انار، حتی کوچک، تنها انارِ این باغ است.

 

باید بیشتر بترسیم.

مگر نمی­ترسی از سایه­ای که لبِ آب راه می­رود؟

مگر نمی­ترسی از صدایی که از پشتِ سر می­آید

             و تو را مثل یک سکانسِ خیلی سریع،

             می­برد به نمناکیِ یک اتاقُ میز؟

مگر نمی­ترسیم از تلفنی که دعوتمان کند؟

مگر نمی­ترسیم از خوابیدنی که یادمان برود بیدار شویم؟

مگر نمی­ترسم از خدایی که همین­جا هاست؟

مگر نمی­ترسم از چهره­ی آشنایی که بیدارم کند؟

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |