تبليغاتX
از خنده‌ها و خاطرات

<-->
جمعه 31 شهریور1385 ساعت

 

وقتی بچه بودم، خوبی زنی بود که بوی سیگار می­داد*

رویکردی عادی به پدیده­ی سیگار

 

(بخش دوم و پایانی)

 

* یکی از قانون های ایرانی "انجام وظیفه" است. همانطور که در بوروکوراسی ایرانی همه باید وظیفه ی خود را انجام دهند که خدای ناکرده تخلفی و اختلاصی صورت نگیرد( شهرام جزایری و فاضل خداداد و ... را که یادتان هست!!!) و کارهای ضروری بعد از چند ماه که دیگر موضوعیت ندارند آن وقت تخصیص اعتبار می شوند. فکر کرده اید چرا؟ این دم و دستگاه بزرگ باید یک طوری اعتماد به نفس داشته باشد که غیر از مترسک سر خرمن به درد دیگری هم می خورد. این هم کار، امضا کن و بفرست دایره ی فلان. همه­ی این­ها که به وظیفه­ی خود عمل می­کنند و کاری به کسی ندارند هم می­دانند که نتیجه­ی کارشان حتما برعکس خواهد بود و جز منفوریت خود و همکاران چیزی را نخواهد خرید. ولی باز هم... یکی هم نگهبان­های دانشگاه ما که وقتی آتش روشن کرده بودیم و مودبانه با آن­ها حرف زدیم، از حالت چغندر در آمده و غیرت روی خوابگاه دختران خرج کردند و آتش ما را لگد کوب کردند. نتیجه­اش این بود که ما تربیت شدیم فهمیدیم که نگهبان­ها هم جزئی از دانشجویان هستند و در پی خدمت به آنها و نه خدای ناکرده ارشاد. آن هم توسط یه سیکل یا پایین­تر که هنوز نمی­داند باید گوشی تلفن رابردارد و بعد شماره بگیرد!!! چیزهای زیادی یاد گرفتیم ولی از بحث دوست عزیزمان سیگار دور نشویم، ضررهای سیگار قطعی است و استعمال آن در حالی که به مضرات آن مطلعیم امری غیر عقلانی است و ... ولی کار آنها که با اطلاع از غیر عقلانی و غیر ثمر بخش بودنِ عملی، وظیفه انجام می دهند نه.!! !

 

*  شلوارهای پارچه­ای جای خود را به شلوارهای پاره پاره می­دهند و لباس­های سرخپوستی به یک باره دیپلمات می شوند تا مد برقرار بماند و همه­ی جوانان این سرزمین رستگار باشند! پدیده­ی مد که در درون خود، یکی از ساختارهای دنیای یک دست و بازیچه­ی جهانی است، ایجاب می­کند که فرد در بدو پیدایش امری که روزافزون نیز افزایش می یابد از آن تبعیت کند. این برآمدن و فرو نشستن بر اساس هیچ منطقی نیست و دوستانی که با خنده­ای سالن های شیک مد و دستمزدهای گزاف طراحان لباس در پاریس را به من می خواهند گوشزد کنند بهتر است بدانند که مد این گونه که در ایران اتفاق می­افتد فقط در چند کشور جهان سوم قابل بحث است و گر نه در هیچ جای غرب مترقی یا وحشی یا هر چیز دیگر این طور نیست که 20000 جوان با هم پاچه ها را بالا بزنند. کمی و زیادی اگر هست در خود ماست و چنان عجین در تمام ساز وکار زندگی که به چشم هم نمی آید و احساس نمی شود.  به نظر من مد( باز هم می گویم حال حاضر و در ایران خود ما) مبدل به سوراخ و نقطه­ی برون رفت جوانان ایرانی از بن بست های افزایش جمعیت و عصبیت های فردی مدرنیسم است. یک طور مواد مخدر که فکر می­کنید با استعمال آن با مقررات خاص خود، خوشی و یکرنگی خاصی را ایجاد کرده اید. پدیده ی مد به گونه ای پیش رفته که اگر کسی چیزی غیر از مد امروز بپوشد و یا این مدل، ماه یا سال دیگری به اقبال عمومی برسد، باز هم این فرد در آن زمان عقب افتاده بوده است. دیدید چه بی سر و ته است؟ حالا تمام این نفس­نفس­زدن ها را برای جبران کمبود های درونی و سرکوب شدن ها روانی را ول کرده اید به این چسپیده اید که هر کس سیگار می­کشد برای خودنمایی و ابراز وجود است؟ تازه این خیلی جای بحث دارد که از کجا؟

 

شرق ویژه ی نوروز صفحه ی 38. حمیدرضا جلایی پور. غفلت مرگبار.

* در شرق ویژه­ی نوروز صفحه ی 38 آقای حمید رضا جلایی پور در مقاله ای به نام غفلت مرگبار ( آمارهایی که ذکر خواهم کرد از همین مقاله است) به بررسی عوامل اعتیاد فراگیر و سیگاری بودن جوانان در ایران پرداخته که من با بعضی از فرض­های ایشان مشکل دارم. ایشان گفته اند که انقلابیون که کسی معتاد نبود پس چرا نسل انقلاب معتاد شد؟

تاریخ معاصر ایران پر از اتفاقات عجیب است. جالب است نسلی که کوه می رفت و عمدتا نه سیگاری بود و نه تریاکی به انزوا رانده می­شود و عده­ای به عرصه می­آیند که ادعای پاک بودن انقلابیون را دارند. بعد، کجای تاریخ ایران الگوی مردم سیاسیون بوده­اند به خصوص در این چند دهه، که این دلیل برای من جا بیافتد؟ تا جایی که من سراغ دارم در جامعه های اینترنتی مثل اورکات و گزگ، شاملو، فروغ و پرویز پرستویی پرطرفدارتین چهره­ها هستند. تو خود حدیث مفصل بخوان از.. (اینجای متن به دلیل درد دراز مدتی که هنوزا هنوز اذیتم می کند نوشته نشد).

سیگار و مواد مخدر به دلیل جای گزینی در مغز و به کار گیری عناصر شیمیایی و انتقال دهنده­ی آنها توسط عصب­ها و شبکه­ی ارتباط دهنده­ی عصبی اعتیاد جسمی را ایجاد کرده و بسته به موقعیت استفاده و ترتیب استعمال، به اعتیاد روانیِ گاه وحشتناک تری هم منجر می شود. سم زدایی از بدن انسان چند روزی بیشتر طول نمی کشد و برگشت به این مواد فقط به دلیل عوامل روحی و روانی است. پسته هم چاره­ی کار نیست. به جای این کار ها بهتر است کمی به جامعه "واقع گرایی" و "احترام گذاشتن به فردیتِ فرد" یاد بدهیم.

 

* تا وقتی که سیاست های آرمانگرایانه­ی عده ای بهشت برین را جلوی چشم می­آورد و فرد را در زمینه­ی و پس زمینه­ی تاریخی تخدیر­کننده­ای به بار می­آورد، مواد مخدر و سیگار ناچارترین راه برای تحمل دوران نظاره­گریِ به گل نشستن است. روزی که سیگار کشیدن عده­ای معروف تر از مشهور را در سیاست ایران به چشم دیدم و عکس عده­ای، به این نظر پایبند تر شدم ( البته وزیران و دولت­مردان اصلاحات را حق می­دهم سیگاری باشند و حتی سیگاری باز!!! ). کافی است کمی پیچ عقلانیت فردی را در موضع تصمیم گیری و رای بر دیگران شل کنیم و بدانیم که همه چیز را همه کس می فهمند. اینها که به چشم ما می­آید، دود آتشی است که از درون تمام ما را دارد می سوزاند و خواهد.  به امید دیدار.

 

* تیتر از شعری گرفته شده از اسماعیل خوئیی که فرهاد زیبا خوانده. خیلی زیبا

محمد باقر حاجیانی 25/2/1385

 

******************************************

 

 

فیلم

21grams: تا به حال همه روایتهای به هم ریخته را در سینما که بر اساس زمان یا راوی یا چیز دیگری است دیده ایم. اما به هم ریختگی روایت در 21 گرم از نوع دیگر و جالبی است. این فبلم با بازی شان پن از فیلم های موفق این چند سال است. روایت نه مثل ممنتو (Mmento) دلیلی مثل اسکیزوفرنیِ حادِ راوی دارد و نه مثلِ قصه های عامه پسندِ (Pulp fiction) تارانتینو داستان های متعلق به هر فرد را جدا کرده است. روایت یک صحنه ممکن است تا 4 قسمت نیز شده باشد و هرکدام بدون رعایت ترتیب زمانی یک جای فیلم قرار دارد. انگار تدوین گر صحنه ها را تصادفی بریده و در هم ریخته و پشت سر هم قرار داده باشد. که البته این ادعای گزاف و نادرستی است. بازی درخشان شان پن و جهت گیری فیلم در برابر اعتقادات مشهور مسیحیان از نقاط جالی فیلم است. راستی اگر تا وسط سی دی دوم نفهمیدید قضیه چیست به من فحش ندهید، تدوین فیلم فحش خور ملس تری دارد!!!

 

آهنگ

Pull me under  از گروه Dream Theater . از آلبوم Image and Words . یک آهنگ هشت دقیقه ای از خیلی از کارهای متالی که شنید ام قوی تر است. خودم در مورد گروه اطلاعات زیادی ندارم. جز این که اعضای گروه همگی تحصیلات بالایی در زمینه موسیقی دارند. راستش حوصله ی گشتن در اینترنت را هم نداشته ام.

 

کتاب

 

زن تاریکی کلمات: کتاب آخر حافظ موسوی شاعر موفق این سالها از انتشاراتی آهنگ دیگر که متعلق به خود و دو دوستش ، شمس لنگرودی و شهاب مقربین می باشد، با قیمت هزار توامن در نمایشگاه کتاب امسال برای اولین بار عرضه شد. این مجموعه شامل سه دفتر با نامهای زن، تاریکی و کلمات است که چینش هوشمندانه ی شاعر در هر سه دفتر به چشم می خورد. دو شعر ابتدایی دو دفتر زن و کلمات بسایر زیبا هستند که به خاطر بلندی نمی توانم تایپ کنم. موسوی نشان داده است در گزینش شعر اول مجموعه دقت زیادی دارد، به همین خاطر از این به بعد نیز منتظر شعر اول دفتر شعرهای او باشید. این گونه که می گوید یک دفتر شعر آماده در ارشاد دارد که منتظر مجوز است.

چند شعر از این مجموعه را که شعرهای خوبی بودند انتخاب کرده ام.

محمد باقر حاجیانی

10/6/1385

بوشهرِ خیلی گرم

 

 

[...]

 

 

 

تمامِ این مسافرخانه

از عطر دست های تو

پر خواهد شد

 

دهان اگر باز کند

این چمدان!

 

 

 

 

 

فرصت ها

 

 

 

 

برای من کمی از دست هات را بفرست

 

حالم بد است

دیوارها

تعادلشان را

از دست داده اند

 

همیشه فرصت افتادن هست

همیشه فرصت در خاک غلت زدن

همیشه فرصتِ در جویِ پر لجن دراز شدن

همیشه فرصت مردن

 

همیشه فرصتِ کمی از دست های تو اما برای من

چقدر کم است!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

...

 

غروب پاییز

خیابان های مشجر

پیاده روهای آجر فرش

و زوج های جوانی که سرخوشانه قدم می زنند

 

در پیاده رو کسی از مرگ حرف نمی زند

 

زنی جوان

با شکمی بزرگ

بر آمده از کودک و مرگ1

و پرستارانی که مژدگانی از مردان می گیرند.

 

در زایشگاه کسی به مرگ فکر نمی کند.

 

عدس، لوبیا، نمک

یک جعبه دستمال کاغذی

دو قالب صابون

شمع برای جشن تولد.

 

در سوپرمارکت کسی به مرگ فرک نمی کند.

 

پدرو پارامو

بوف کور

ترانه های خیام

دفترهای مالده لائوریس بریگه

قطار

خون یخ زدۀ آنّا بر ریل.

 

در کتابخانه

مرگ به ما فکر می کند.

 

                                              شهریور 84

*پانویس:

 

1- برگرفته از دفترهای مالده لائوریس بریگه اثر ریلکه با ترجمه درخشان مهدی غبرایی

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
سه شنبه 21 شهریور1385 ساعت

 

 

آفتاب از شرق طلوع می کرد!

تعطیلی شرق مرثیه نوشته ندارد. اعتراض کردن به هر طریق ممکن دارد. کاری که باید تمام ما انجام دهیم. شرق یک موسسه یا تریبونِ یک جناح فکری خاص نبود. صرف تخصص، افراد زیادی را در یک مجموعه منظم و مدرن کنار هم جمع کرده بود تا به روزنامه نگاری بپردازند، کاری که در این مملکت همه چیز درهم با سیاست و فوتبال لعنتی و هر چیز دیگر قاطی شده بود الا فرهنگ و خود حرفه ی روزنامه نگاری، نوشتن. نوشتنی که در تاریخ روزنامه های ایران، فقط در شرق اتفاق افتاد.

همین رزوها بود که شرق سه ساله شد. سه سال چاپِ روزنامه در 32 صفحه با این حجمِ مطالب کار ساده ای نبود. تحمل نکردن فرهنگی ترین و حرفه ای ترین و نه سیاسی ترین روزنامه ی کشور، بیش از پیش نشان داد چیزی که در این کشور خطِ قرمز است فرهنگ و روشنگری است، وگر نه سیاسی کاریِ محض و مبتذل ترین خلاف ها هیچکدام خیلی خطرناک نیست. معتاد باشی یا با تاکسی 57 دختر بلند کنی، کسی چیزی نمی گوید ولی چاپ این همه مطلب و مقاله اشکال دارد و می توان به جرم یک کاریکاتور روزنامه را بست. کاریکاتوری که به قول یکی از بچه های فنی شرق، سو تفاهم حاصل از آن بیشتر مدلول یک اشتباه فنی بوده است. حالا هاله ی نوری را دور سر کسی که خودش مدعی است کشیدن، چه اشکالی دارد؟

گرچه خاطره و دید کاملا مثبتی ندارم ولی اقدام همه می تواند موثر باشد. شرمنده ی همه ی روشنفکران منزویِ بریده از دنیا، ما برای دوست داشتنی هامان اهمیت قائلیم و نمی نشینیم که هر کاری بکنند و ما سر در گریبان مکاشفه!!! و الهام!!! فرو برده باشیم. همین طور پیش برود، پس فردا توی گوشِ کودکان هم پنبه می کنند (که همین الان می کنند) که چیزی نشنوند. البته پنبه هایی با بودجه های میلیاردی که در طرح هایی مثل معرفت و بشیر و نذیر به کار می رود. پنبه هایی که موسسات در راه حق در گوش مردم می کنند تا فقط قران و مفاتیح بشنوند. این اقدام موثر می تواند هر چیزی باشد.

 

جنبش وبلاگی: چند بار در زمینه حقوق زنان و اعدامیان قدرت خیزش های وبلاگی را نشان داد. لوگوی ضد تعطیلی نشان خوبی است برای این کار و مقالات و نوشته های بچه های وبلاگی. یک کار جالب دیگر هم به نظرم این است که لینک هایمان را به شرق با لوگو حفظ کنیم.

اعتراض تصویری: کار کردن چند تا پوستر یا کارهای تایپوگرافی به نظر من کارهای ماندگارتری از نوشته هاست. گرچه نوشته های طنز نیز خوب است ولی پوستر و تصویر تاثیر و ماندگاری بیشتری دارد.

وبلاگ یادبود: ایجاد یک وبلاگ یادبود برای شرق که صفحه ی سفیدی دارد و در قسمت نظرات هر کسی چیزی می نویسد.

اعتراض آرام: اعتراضی به صورت تجمع بدون شعار به همراه پوستر و بفیه چیزها.

نوشتن: یادمان نرود خیلی از مردم هنوز نمی دانند تعطیلی شرق یعنی چه. و خیلی از ماها. اگر بنویسیم و بنویسیم در مجلات حتی محلی و درون دانشگاهی موثر خواهد بود.

 

حداقل نتیجه ی این کار این است که حکومت می داند هزینه ی این کارها بیشتر از قبل خواهد بود و بارِ بعد دستشان خواهد لرزید. حالا هر کس می خواهد در دلش به این کارها بخندد، بخندد. من به این نوع روشنفکری معتقدم که کمی هم هزینه بدهیم. خانه نشسته و خواندن خوب است. دخالت در سیاست بد. ولی وقتی بیخ گلوت دست آن هاست و نفست به خرخر افتاده، باید دستشان را قطع کرد. قضیه شرق نیست. اولِ داستان، شرق است. یادمان نرود وقتی همین شرق اغلبِ روشنفکران را برای دور دوم انتخابات ریاست جمهوری و دوری از بلای آسمانی و ولایتیِ احمدی نژاد می خواست جمع کند، بابک احمدی سرمقاله نوشت، دولت آبادی مصاحبه کرد و اکثر روشنفکران و هنرمندان نوشتند و مصاحبه کردند، بعضی کناره گرفتند و گفتند ما تحریم می کنیم. خانه نشستیم و عده ای از دنیا (و نه آن دنیا و خدا!!!) بی خبر به احمدی نژاد رای دادند. یک سالی است که می بینیم چه گندی به هنر این مملکت زده اند. به فرهنگ این مملکت و همه ی امور دیگر. بعد از نمایشگاهِ کتاب به جرات می گویم یک کتابِ غیر درسی و مذهبی چاپ نشده. البته شاید نوسندگان و شاعرانِ درباری و حکومتی بتوانند با پاچه خواری دلِ سانسور چی و ممیزی را به دست بیاورند ولی بقیه نه! انتشاراتِ بزرگ مثل ققنوس و مرکز و بقیه که هرکدام بیش از 50 کتاب در وزارت خانه دارند و بقیه کمی کمتر. مثلا انتشاراتِ آهنگِ دیگر را که خودم دقیقا می دانم چطور دارند اذیت می کنند شاید سه نفر شاعرِ مسن و دلسوز به فروش کتاب های کتاب خانه شان بیفتند. در بازار موسیقی که خواننده های غیر دامبولی مجوز ندارند. چرت و پرت بیرون می آید. چندتا موجه تر مثل مانی رهنما یا حامی و بقیه هرکدام 2-3 تا کاست توی وزارت خانه دارند. بودجه های مراکزی مثل سینمای تجربی یا کمکی که وزارت خانه، برخی موسسات نیمه دولتی و نهادهای درگیر دولتی به هنرمندان سینما گر می کردند قطع شده است. دیگر هیچ فیلمی مگر با بودجه خصوصی و سانسور تا حداکثر ممکن، پخش نمی شود. یقه ی بنیاد فارابی را هم گرفته اند. لباس ملی تا مچ پا هم برای زنان در نظر گرفته اند. می ترسم چادر سر ما پسر ها هم بکنند!!!

از بازار بورس و نفت، لباس و تزئینات، کاغذ و چاپ، اتومُبیل و موبایل و چیزهای دیگر چیزی نمی گویم، که افراد صالح تر برای بیان هستند و من تا حدی دورادور با خبرم. خبرهایی دردناک!

حالا بنشینید و بگویید که اتفاقی نیافتاده. اگر هم کسی فکر می کند ارتباطی با شرقی ها دارد مطمئن باشد که نه نوشته ای از من در شرق چاپ شده و نه دوستی دارم که در شرق باشد. برای همین می نویسم که مطمئنم از خودم که اعتراضم از روی خودخواهی یا حفظ مقام و موقعیتی نیست. شرق هر روز برایم صبح با حالی را می آورد، حتی اگر صبح ما ساعت 12 باشد که شرق تازه به دانشگاه می رسد.

 

محمد باقر حاجیانی

روز تعطیلیِ شرق

شهریور 85

بوشهر
نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
سه شنبه 7 شهریور1385 ساعت

وقتی بچه بودم، خوبی زنی بود که بوی سیگار می­داد*

رویکردی عادی به پدیده­ی سیگار

 

(قسمت اول)

 

وقتی این خبر را شنیدم، جامه خود را دریدم، موی سر و ریش خود را کندم و متحیر نشستم.

سپس گروهی از کسانی که بخاطر این گناه قوم از خدای اسرائیل می ترسیدند نزد من جمع شدند

 و من تا وقت تقدیم قربانی عصر، همانطور نشسته ماندم.

کتاب مقدس کتاب عزرا باب 9. دعای عزرا

 

اول از هر چیزی بگویم که هر کسی به جاییش برخورد، بهتر است موضوع سخنرانی های شهریار وقفی پور را در سه جشنواره­ی اخیر تابستانه­ی پلی تکنیک ببیند. "زیبایی شناسی مواد مخدر" "لذت دفع" " پورنوگرافی و انحراف جنسی" ... پس لطفا کمی خونسردی به خرج دهید و نکته­ی بعد اینکه، نویسش این نوشتار فقط برای بررسی کوتاهی است بر سیگار و عوارض آن از دید یک بی تجربه.

 

* سیگار که به قاعده، استوانه ای است پر از توتون، در دهه های اخیر فیلتری هم انتهای آن قرار گرفته و شنیده­ام گوگردی هم به کاغذ­پیچِ توتون اضافه کرده­اند تا بهتر آتش بگیرد و هی خاموش نشود. یک سایز پادشاهی دارد که الان به سایز عامه پسند تبدیل شده. سیگار برگ و انواع متنوع دیگر که در کشورهای آمریکای جنوبی استعمال می شود،  همه گیری آن در این سال ها و این سرزمین به حدی کم است که از یاد ببریم و در باره ی همین وینستون پاکتی 700 تومان فکر کنیم.

ضررهای سیگار را بیولوژیست ها هر روز از رسانه ها اعلام می کنند و تقریبا اکثر مردم می دانند که منشا سرطان و غیره می­باشد و همه یکی را در فامیل دیده ایم که بر اثر دود چه بلایی سرش آمده. از ارسطو تا امروزه هم شنیده­ایم که انسان موجودی منطقی و عقل­مدار است. با این وجود شیوع بیش از پیش امری است که امروزه دیده می شود.

آب بهترین نوشیدنی دنیاست و هیچ ضرری ندارد ولی اگر بپرد توی گلو، انسان می­میرد.

 

* کار کردن در قسمت رادیولوژی بیمارستان­ها خیلی برای جامعه مفید است ولی به برچشبِ لباس­هایشان توجه کرده­اید؟ یک سنسور اشعه به صورت اتیکت روی لباس­ها قرار گرفته که مقدار تششعات دریافتی را نشان می­دهد و مرخصی و بازنشستگی با همین معیار صورت می­پذیرد. اشعه­های اتاق عکسبرداری برای عقیم کردن چند نفر به تنهایی کافی است و اکثر افراد شاغل، متاهل و "خر از پل" گذشته اند.

از افرادی که در این قسمت­ها و امثال آن مثل نیروگاه­های اتمی و جوش آرگون شاغل هستند همیشه به عنوان زحمت­کشان و ایثارگران یاد می­شود. عرض کنم به نظر من دلیل اصلی پولی است که می­گیرند. یعنی پاداشی مادی در برابر عملی برای جلب رضایت. پاداشی در برابر هزینه ای که می پردازد و برای جامعه هم مفید است. حالا اگر فردی سیگاری یا هر چیزی در برابر هزینه­ی ریه و بدن خود پاداشی مثل خوشی و انرژی بخشی بگیرد سزاوار سرزنش است؟ اگر سیگار به کار و زندگی او کمکی کند که برای جامعه مفید باشد باز هم سیگار بد است؟ در مورد این دو گزینه و صحت پیش فرض­ها صحبت خواهم کرد.

 

* سدهای دوره ی سازندگی سردار سازندگی!!! هنوز هم مورد بحث است. یکی از قانون­های طبیعت این است که طبیعت بهتر از هر کسی می داند که جای هر چیزی کجاست. از طرف دیگر سد ها از شاخص­های  توسعه­ی ناپایدار و کم بازده به شمار می­روند. عمرِ مفید یک سد در مقابل تحولات زیست محیطی خیلی کم است. تا حالا خبر افتتاح سد بزرگی را مثلا در یک کشور غربی شنیده اید؟ غیر از ترکمنستان که ایران برایش سد می­سازد!!! بله ما نهادهایی داریم که جنگل­ها را می­گیرند و با قطع درختان به ساخت و ساز­های استراتژیک و لجستیکی می­پردازند و با باران اول زمستان، همه­ی خاک­ها شسته می­شود و سیل هزاران گلستانی را بی خانمان می­کند و چندی کشته می شوند. حالا چه باک که فرد سیگاری به خود و نزدیکانش ضرر می زند و "بچه­ی برادرم به خاطر سیگاری بودنش فلج به دنیا آمد". راحتیِ عده ای، ضررهای جبران ناپذیری به طبیعت و جان مردم می زند در مقیاس خیلی بالا و با آلودگیِ شهر تهران که در هر سال بارها بیشتر از انگشت­های دو دست به حد بحرانی می­رسد، به راحتی کار ده­ها کارخانه­ی سیگار­سازی و چند میلیون سیگاری را انجام می­دهد.

 

* آقایی به نام عباسی که نمی شناسمش در دانشگاه ما (دانشگاه صنعتی اصفهان) سخن از جنگ در حوزه ی سایبر و این حرفها می راند( فکرکنم تخصص امنیت ملی داشت) از فلج­کردن مناطق حساس در کشور گفت و فکر کنم امین عدالت از بچه­های دانشگاه گفت: آقای عباسی نیازی به جنگ و اینها نداریم وقتی کشتی باری بیگانه­ای در دوبی پهلو می­گیرد ، لنگر می­اندازد، اینترنت ما سه روز قطع می شود . با یک برف تهران سه روز فلج است و یک تونل زیر زمینی یکی از بزرگترین خیابان­های تهران را فلج می­کند. باز هم از انهدام فرصت­های پیشرفت در ایران بر اثر مواد مخدر و سیگار بگویید و دانشجویی را بشناسید که سیگاری بود و اخراج شد. این­ها که هستند؟ به بیمار روانی شبیه تر نیستند؟ چند عمل را می توانند به نحو احسن انجام دهند؟

 

ادامه دارد....

 

محمد باقر حاجیانی 25/2/1385

********************************************

 

 

فیلم                                                                                       Move

 

Mulholland Drive: گاهی نوشتن در مورد یک فیلم سخت است. این فیلم که ساخته ی دیوید لینچ است، بحث های گوناگونی را راجع به مولفه های ثابت وی در سینما راه انداخت. کلیشه هایی که در بزرگراه گمشده  دیده می شود و روایتی که شاید تخیلی و بی مورد به نظر برسد. لینچ به خاطر این فیلم جایزه ی جشنواره ی کن را دریافت کرد و نامزد بهترین کارگردانی اسکار سال 2001 هم بود. پس از چند بار دیدن فیلم به این نتیجه رسیده ام این فیلم دارای فیلم نامه ای در نهایت دقت و ظرافت است و دیوید لینچ به حق در رده بندی کارگردانان سینما در رتبه ی اول ایستاده، رتبه بندی مشهوری که عباس کیارستمی خودمان نیز جز آنان است. به گمانم پنجم.

فیلم با رعایت ساختار و فضای رویا و خواب توانسته روایتی موفق از زمان خواب شخصیتی ارائه دهد که تا انتهای فیلم متوجه نخواهید شد. هر چیزی در فیلم به دلیلی که در فیلم جواب می دهد حاضر است. رنگ سبز آبی یا قرمز برای اشیا یا کلیت صحنه، بزرگ و کوچک یا فانتزی و واقعی بودن اشیا و قسمت های مختلف فیلم، به یک یا چند زبان صحبت کردن شخصیت ها، جابجایی به ظاهر اسم ها و ورود و خروج و نقش شخصیتها در مواقع مختلف در فیلم، عدد ها. در جاده مالهالند اشاره ی نه چندان بی موردی هم به فساد موجود در هالیوود و مناسبات بین بازیگران و کارگردانان می بینیم. همچنین در فیلم صحنه ی زیبایی است که دو بازیگر زن فیلم به سینمایی می روند که ترجمه ی فارسی آن سکوت می شود و در آنجا بازیِ سورئالیستیی می بینیم که تقلیدی از صحنه ی معروف فیلم نقاب اثر برگمان است. به جرات می توانم این فیلم را از بهترین فیلم هایی بنامم که در عمرم دیده ام. با فیلم نامه ای به شدت دقیق و حساب شده که یک رنگ کوچک یا صدایی خاص یا عددی که با ظاهر بی اهمیت است، در واقع حساب شده است. شاید یکی دو فیلم تا به حال این چنین من را راضی کرده باشد. همین.

 

آهنگ                                                                                       Music

 

SORROW: آهنگ زیبایی از گروه پینک فلوید (Pink Floyd) ، از آلبومِ DELICATE SOUND OF THUNDER که سال 1988 منتشر شد. البته از دیسک 2 این آلبوم. اگر روزی این آهنگ را گوش کردید به سال انتشار آن توجه کنید و قدرت جادویی گروه پینک فلوید در تنظیم و انتخاب و بهره برداری از سازهای مختلف به طرزی باور نکردنی. انتخاب آهنگ از این گروه بیشتر به خاطر درگذشت سید برت از اعضا قدیمی گروه بود. کسی که شاید کمتر کسی تاثیر او را بر موسیقی این گروه و کلا غرب بداند. روزنامه ی شرق چیزهایی روزهای بعد درباره ی او نوشت که یک جمله کم داشت: پینک فلوید مدیون او خواهد ماند.

 

کتاب                                                                    Book

 

سیاسنبو: محمدرضا صفدری داستان نویسِ 52 ساله ی بوشهری این مجموعه داستان را برای دومین بار سال 1381 از انتشارات قصه منتشر ساخت. کتابی که پس از چاپ اول در بحبوحه ی انقلاب دچار توقیف شد و دستگاه خوش برخورد سانسور و ارشاد ایران اسلامی چاپ آن را بیشتر از 20 سال به تاخیر انداخت. تاریخ نویسش داستان ها ما بین سال 1358 تا 1361 و مکان نویسش، تهران و خورموج ذکر شده است. اگر چه در صفحه ی اول کتاب با عنوان مجموعه داستان روبرو می شویم و کتاب نیز به ظاهر شامل 8 داستان جدا می باشد ولی پس از اتمام کتاب نخ نامرئی پرکششی را می بینیم که تمام داست ها را به هم وصل می کند. نامرئی به این خاطر که نویسنده به عمد آن را کم رنگ و غیر قابل اعتماد می کند. هیچ چیزی از اینکه این علی همان علوی داستان قبل است نمی بینیم ولی وقتی این مولفه مانند تکرار اسم ها و بزرگ شدن شخصیت ها و تببین فضای داستان بر اساس به بلوغ رسیدن و جنگ رفتن شخصیت ها ، مارا به این نخ نامرئی معتقد می سازد. صفدری پس از این کتاب تیله های آبی را به چاپ رساند و سال 81 رمان بلند و زیبای «من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم». رمانی که بحث های بسیاری را برانگیخت و زمانی که صفدری نیز از پذیرش جایزه ی اول رمان جشنواره ی اصفهان سر باز زد دوباره شعله ی نقد ان بالا گرفت و این بار گاهی به غرض. شنیده ام صفدری به عزیزانی!!! نیز در جلسه ی نقد کتابش آشوبیده که  «کتاب من را روی سنگ دست شویی خوانده اید؟». ولی هنوز صفدری نویسنده ای است که خواندن کارهای قدیمی اش نیز شور بسیاری را بر می انگیزاند و به گمان من در یکه بودن و زبان خود را بدون خودنمایی اختیار کردن، در ایران بی همتاست. داستان آخر این مجموعه با نام «دو رهگذر» از درخشانترین داستان های این چند دهه است. این تشخص به حدی است که تا به حال از داستان نویسان بزرگ معاصر بارها شنیده ام که از این داستان هنوز در عجب هستند و مانده اند که صفدری چگونه آن را نوشته است.

 

 

محمد باقر حاجیانی 5/6/1385

 

قسمتی از داستان سنگ سیاه از مجموعه داستان سیاسنبو

 

توي‌ ده‌ نرفت‌، از بيراهه‌ زد به‌ خاكستان‌ رسيد. مي‌ترسيد آشنايي‌ ببيندش‌ و برود به‌ خالودرويش‌ بگويد، عبدالله آمده‌. يا بگويد، سر مادرت‌ را بتراشند عبدالله! كجا بوده‌اي‌ كه‌ امروز دلت‌ هواي‌ خانه‌ات‌ كرده‌؟
         
در خاكستان‌ فانوسي‌ مي‌سوخت‌، سياهي‌ مردي‌ پيش‌ مي‌آمد. ايستاد تا نزديك‌ شود. هر چه‌ مي‌آمد نمي‌رسيد. گويي‌ دلش‌ نمي‌آمد روي‌ مزارها پا بگذارد، پايش‌ را بلند مي‌كرد و هي‌ مي‌آمد و نمي‌رسيد. عبدالله جلو رفت‌. سي‌ پاره‌اي‌ زير بغل‌ مرد بود، عرقچين‌ سفيد و ريش‌ انبوه‌، پيراهن‌ و شلوار سفيد پوشيده‌ بود. تلوتلو مي‌خورد. روي‌ خاكريز كنار نخلستان‌ كه‌ رسيد، نزديك‌ بود بيفتد. عبدالله او را شناخت‌. حسين‌كرم‌ بود، گوشش‌ سنگين‌ بود و هميشه‌ سر مزارها سي‌پاره‌ مي‌خواند. و اكنون‌ از بس‌ خوانده‌ بود، چشمش‌ سياهي‌ مي‌رفت‌.
بالاي‌ خاكريز مانده‌ بود و مي‌ترسيد پا بردارد. عبدالله رفت‌ پايين‌ آوردش‌. منگ‌ بود، گفت‌:«خونة‌ ما كجاست‌؟»
                   
«همين‌ راه‌ راست‌ بگير و برو، مي‌رسي‌ به‌ خونه‌ت‌.»
                   
«تو كي‌ هستي‌؟ به‌ جا نمي‌آرمت‌. چه‌ مي‌گويي‌، ها؟»
                   
«مي‌گم‌ مزار خدر عبدالله كجاست‌؟»
عبدالله اين‌بار بلندتر گفت‌.
                   
«كدام‌ عبدالله، هموني‌ كه‌ زير گزها پيداش‌ كردن‌؟»
                   
«ها، همون‌.»
حسين‌كرم‌ مانند كسي‌ كه‌ در خواب‌ گپ‌ مي‌زند، گفت‌: «گمونم‌ عبدالله خودش‌ مرده‌ باشد، خيلي‌ ساله‌ نديده‌مش‌.»
                   
«بچه‌ش‌ كه‌ مرده‌، كجا خوابيده‌؟»
                   
«بچة‌ خالودرويش‌ زير بن‌ اون‌ كنار خوابيده‌.»
درخت‌ سدري‌ نشان‌ داد و در راه‌ كه‌ مي‌رفت‌ با خود مي‌گفت‌:«عبدالله چه‌ داشت‌ كه‌ بچه‌ داشته‌ باشه‌...»

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت