تبليغاتX
از خنده‌ها و خاطرات

<-->
شنبه 31 تیر1385 ساعت

 

 

 

 

1- علی رغم میل باطنی و قول قبلی، به روز کردن وبلاگ به طور مداوم برایم امکان پذیر نیست. روزها زود بیدار شدن و اول صبح اداره بودن، خنده های نیم شاد و خنده هایی از سر بیکاری تا 2 و بعد خوابیدن، اجباری است که این روزها به گردنِ من افتاده و تا اواخر شهریور چاره ای نیست.

2- پست های قبلی و یکی دو پست آماده پیرامون مسائل حاشیه ای ادبیات باعث بحث هایی بین من و دوستان شده است که ترجیح می دهم نظرات دیگر دوستان را نیز در وبلاگ منتشر کنم. گرچه تا به حال فقط یکی از دوستانم نوشتن حرف های خود و مستند کردن آنها را پذیرفته و قول نوشتن همین روزهایی  آن ها را داده است ولی گمان نمی کنم محدودیتی در انتشار نظرات شما داشته باشم!!!

3- از این به بعد در انتهای هر پست جدید، یک کتاب، یک فیلم و یک آهنگ را که دوست می دارم و گمان می کنم که به هوای بچه های ادبیاتی نزدیک است، معرفی می کنم. آماده شنیدن نظرات شما در مورد این آفریده ها نیز هستم.

4- در ادامه ی شماره ی 3 می خواستم که یک عکس هم از هر جایی که دوست تر می داشتم به نمایش بگذارم که به دلیل ساده ای منصرف شدم. یکی سایت کسوف و یکی سایت Daily که گوشه ی همین وبلاگ لینک آن را می بینید. هر دوی اینان عکس های به غایت زیبایی را به نمایش می گذارند. کسوف هر گاهی که عکسی بگیرد و Daily هر روز یک عکس می گذارد.

محمد باقر حاجیانی... 28 تیرماه 1385

اصفهانِ گرم

.................................................................

 

این هم کتاب و فیلم و آهنگ این پست:

 

فیلم:

Pulp Fiction: فیلمی از تارانتینو، محصول سال 1994 که به خاطر روایت نسبتا تازه ای که داشت مورد توجه واقع شد و هم به خاطر بازی زیبای بازیگران آن. خود تارانتینو نیز چند دقیقه ای در فیلم در نقش دوست صمیمی یکی از نقش های اول!!! (پس از دیدن فیلم تصدیق می فرمایید) بازی جالبی را ارئه می دهد. سانسور شده و دوبله شده ی آن که کلوپ ها هم موجود است، نسخه ی بدی نیست و برای فهم بهتر فیلم خوب است و گذشته از آن دوبله ی قوی دو نقش بیشتر اولِ!!! فیلم از مواردی است که دیدن آن را قابل تحمل می کند. ولی آهنگ زیبایی را که تراولتا  و زن مارچلو با آن می رقصند،  از دست ندهید.

 

آهنگ:

DANCE ME TO END OF LOVE : آهنگ زیبایی از Leonard Cohen شاعر و خواننده ی این روزها سالخورده از آلبوم  Varios Positions محصول سال 1985. متن تمام ترانه های کوهن را می تونید در سایت www.oldlyrics.com ببینید. اگر تنبلی اینترنتی شما ایجاب گرد گوشزد کنید تا متن ترانه را نیز لینک بدهم یا کامل بگذارم. از ترجمه معذورم. آها...این هم هست که آقای تارانتینوی عزیز نیز نقشی هر چند مجهول تا این لحظه (برای خودم) در این آهنگ داشته اند که در سایت بانک اطلاعات جهانی فیلم دیدم ولی نفمیدم یعنی چی؟!!!

 

کتاب:

کبریت خیس: مجموعه شعر سال های 1381 تا 1383 عباص صفاری شاعر 52 ساله ی ایرانیِ ساکن آمریکا که شامل 59 شعر و در 140 صفحه با قیمت 1500 تومان از انتشارات مروارید در سال 1384 منشر شده است. "دوربین قدیمی" مجموعه شعر قبلی صفاری نیز مانند کبریت خیس برنده ی جایزه شعر کارنامه، از معدود جایزه­های شعر معتبر ایرانی شده است. پشت جلد کتاب می توانید چند جمله از یدالله رویایی در مورد صفاری بخوانید و کمی مثل من متعجب شوید. دلیل تعجب را بعد از خواندن شعرهای کتاب متوجه خواهید شد. از این مجموعه با این شعرها حال کردم!!! "شام سه شنبه شب" "کنار دکه ی روزنامه فروشی" "بازگشت به خیابان فرندل" "In a station of metro" " فقط یک روز"  "عاشقانه ی ضرب الاجل"  "ناگهان غیبم می زند" "کَرآباد"  "انتقام"  "الهام شاعرانه"  "اسب بود یا عصب"  "هفت تنکای تَنهایی".

و این یکی دو خطی ها:

 

«دلخوشیم که در نیمه ی تاریک دنیا

کَسی ما را گم کرده است

و دارد در به در

دنبالمان می گردد.» (ص.16)

 

«سیگار مثل گوشی تلفنی که بر پرده ی سینما

حادثه ی ناگواری را خبر داده است

از دستت می افتد» (ص.20)

 

«می گفتی برف بر گلبرگ هم که بنشیند

بوی الرحمان می دهد» (ص.22)

 

«از هزاران زنی که فردا

پیاده می شوند از قطار

یکی زیبا

و مابقی مسافرند» (ص.45)

 

« توقع زیادی ندارم

هرگز نداشته ام

دلم می خواهد ساعتی پیش از تو

از خواب بیدار که شدم

آفتابی اریب

بر میز صبحانه بتابد» (ص.58)

 

« خیلی وقت است جایی نرفته ایم

و کاری نکرده ایم که نسیم

به پنکه ی سقفی ی بالای بسترمان حسادت کند.» (ص.61)

 

« اوقاتم گُه مرغی که می شود

ناگهان غیبم می زند

مثل کسی که برود سر کوچه

سیگار بخرد    و باز نگردد.» (ص.70)

 

« بی نام و نشان تر از پرنده که نیستی!» (ص.97)

 

« با این همه دو نژاد اسب

بیشتر نمی شناسم:

اسب درشکه

و اسب آتشی» (ص.127)

 

« اما از مهتاب

که بویِ شانه های تو را می دهد

چیزی را نمی توان پنهان کرد.» (ص.137)

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
یکشنبه 4 تیر1385 ساعت

پست قبل را اگر نخوانده ايد، لطفا بخوانيد و بعد اين چند خط را.

 

Kill iut(2)

نوشتن به هواي خاطره نويسي و ماندنِ اين به هم ريخته هايِ ذهني، هدف اصلي من است و چاره اي ندارم جز اين ها را نوشتن. از آنجا كه اين وبلاگ هم شخصي است، هر چيزي را كه دلم بخواهد مي نويسم و منتشر مي كنم.

 

Kill iut(2) را به خاطر ادامه دار بودن مطلب قبلي و فعلي برگزيده ام و حالا پشيمانم. دانشگاه زياد با من بد نكرده. تازه كسي نيز هست اينجا كه بخنديم و بمانيم و برويم. ولي ... اصلا چرا كشتن. فكر كنم ايده ي اين عنوان از اثرات تارانتينو زدگي من بود.  به همين خاطر نمي دانم امروز دقيقا حس آن روز نوشتنم چه بوده. عنوان و اسم به همين راحتي همه چيز را مي كشند. چند روز صفتي را به معناي منفي به كار ببريم، خواهيم ديد كه خود عمل نيز منفي به نظر مي آيد.

 

چند سالي است كه در بركه ي تميزي كه كنجش به غرقاب و منجلابي خوش بو نيز مي رسد ، دست و پا مي زنم و فكر مي كردم كه هميشه راهي را كه من مي روم بهترين است، حتي بهترين ادبيات دوران. حالا كه اينجا نشسته ام، به همه چيز بدبين شده ام. چراييِ نوشتن، خواستنِ معروفيت، شهرت و مقبوليت، اثرات ارتباطات در اين زمينه ها و هزاران اما و اگر ديگر كه حتي قدرت يك كتاب كوچك خواندن را هم از من سلب كرده اند.

دارم براي ادبياتي تلاش مي كنم كه يك جايش را براهني به گند كشيده و به راحتي نسلي را به گمراهي كشيد. نمي خواهم باور كنم كسي كه به چشمان شاعري، گير شاعرانه و آفرينندگي مي داد ، به يكباره و آن هم به كمك تنها همسر مهربانش بتواند جرياني را در ادبيات ايران پي ريزي كند. معنا زدايي و زبان محوري و زبان بازي هاي صرفِ تفنن موجي نبود كه با حمايتِ عوام فريبانه ي ساخت شكنان و اروتيك نويسان و به قوت خود به پا خيزد. نمي خواهم از يادم برود پول هايي را كه مير سليمِ عزيز روزي به مترجمان از همه جا بي خبر مي داد كه مقاله هاي پست مدرن ترجمه كنند. نمي خواهم يادم برود كه اولين ترجمه ها و وارد شدن اولين تئوري هاي مدرن در ايران بعد از پست مدرن بازي و فرامدرن شدن براهني هايِ عزيز بود. نمي خواهم يادم برود چه گندهايي با ترجمه هاي ناقص و فيلسوف بازي هايشان به ادبيات ايران زدند. دارم در ادبياتي غرق مي شوم كه سال هاست به محافلي براي كشيدن و خوردن و ... تبديل شده است. مي گويند حتي اروتيك كاري (و نه روسپي گري و لكاته بازي) شاعران با همه فرق مي كند. مي گويند ترياك كشيدن يك شاعر بوي ديگري دارد. مي گويند دختر شاعر زيبا تر مي خندد. مي گويند مشروبي را كه با فلاني بروي بالا حال ديگري دارد. مي ترسم چنين نباشد كه مي گويم و مي ترسم كه باشد (چنان كه مي پندارم هست) و نگوييم و بماند تا روزي كه... . چه چيزي مانده از دنياي هنرمندان ما. هنرمندان، چون اينها كه گفتم مختص شاعران و داستان نويسان نبود. به قول عزيزي فقط به تقسيم كردن خارهاي شاعران و نويسندگان و به طور كلي هنرمندان اكتفا كرده ايم.

 

دوستان عزيز

خارهاي فردي هر كس مخصوص به خود اوست. همان طور كه اگر اشتباه نكنم پيكاسو هم جنس باز بود يا هزاران مثال از كشور خودمان. ولي شاعر به حكم نوشتن و خلق، شاعر است و بقيه ي عوامل خار و خاشاك دور و بر شاعر است كه نه لازم است و نه كافي!!! . مظاهري شخصي و نسبي كه سال هاست در اين خونجنونكده* به ملزومات شاعران و هنرمندان تبديل شده است. كدام نويسنده يِ دخترِ جوانِ مملكت را مي شناسيد كه ادعاي زندگي باز و مدرن را نداشته باشد، در جلسات روسري از سر برندارد و جديدا سيگار هم نكشد!!!

حسرت مناسبات دنياي سنتي و قديمه ي ايران را هم نمي خورم. حسرتِ ارزش فرديتِ فرد در جامعه ي مدرنِ به قول شما را مي خورم. مدرني بي فرهنگِ هر چيزي حتي حرف زدن و داشتن امكانات. درد من اينجاست كه به هر چه ميراث پاكي و پاك ماندن بود گند زده اند اين ها!

حالا من كه چند سالي است و فقط چند سالي است كه به اين همه گند و كثافت واقف شده ام، خدا مي داند كه بزرگان چه مي دانند و چرا چيزي نمي گويند.

حالا ديديد كه Kill iut(2) در حد يك شوخي است. ....

 

 

* اين اصطلاح را از اسماعيل خوئي با ياد دارم.

 

 

*نوشته به صورت در زمان مي باشد و هيچ گونه ويرايشي ندارد. اگر جايي لحن تند بود يا مطلبي را نا تمام رها كردم، ببخشيد.

محمد باقر حاجياني  اوايل تابستان هشتاد و پنج

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |