تبليغاتX
از خنده‌ها و خاطرات

<-->
دوشنبه 22 خرداد1385 ساعت

این نوشته قدیمی است.

روزهایی که در دیوار دانشگاه را به هم دوخته بودم.

به قول اخر متن وفا نکردم و به عمد متن را بدون ویرایش الانی اینجا گذاشتم.

محمد باقر حاجیانی

خرداد۸۵

 

 

از ديروز ها فرار کرديم. نامردي نشده کسي هم لو نداده بود. هر دست بندي يا خش خش بي سيمي را نمانديم تا گوش و چشممان بد عادت نشود . از دور، از عطر بارانِ دم غروبِ حياطِ خانه ی کوچکِ صميمي نتوانستيم صبر کنيم تا بتوانيم باشيم در هيئت يک کوچک بچه­ي معصوم بي تقصير. هر چقدر ديروز سرمان را مي شکستند، فردا باز تا از در مي رفتيم کينه پشت در گير مي کرد. بي هوا عاشق شدن را يادمان ندادند و «نذاشتن حتي با هم ديگه بد باشيم» تا چه رسد به بودن و گناه کردن. هنوز ياد نگرفته بوديم که«  بيا گناه ندارد به هم نگاه کنيم/ تازه داشته باشد بيا گناه کنيم» حفظمان باشد. مچ پاي بچگي مان بوي معصوميت مي داد و تازگي گناه. نخوانده بوديم که دوتا چيز بدون هم نمي شود يکي« آتش بدون دود» و يکي جوان بدون گناه. نمي دانستيم مي توانيم سر کلاس نرويم و کتاب درسي نخوانيم ولي برايمان سخت بود که مي توان غير از در و ديوار ، صداي جيرجيرک شب هنگام و بوي جوراب بعد از مدرسه و مقنعه عرق کرده ، دنياي تازه اي را تجربه کرد . ديواري مردونه و زنونه درست شد که نفهميديم کار کيه آخر هم کار دستمون داد. از ديوار نمي شد بالا رفت. هر چقدر هم قد بکشيم و براي نگاهمان قد نازي را معنا کنيم باز هم ديوار را بلند تر مي کردند وچشمها مشکوک تر.

از کاست ها ي قديمي و رنگ و رو رفته شروع کرديم . نواها مال ما بود و نبود. بوي ما نمي داد. تقصير همين چند متر نخ سياه و چند ورق کاغذ کاهي چاپ ممنوع بود که ديگر از سرود بدمان آمد و از هر چه ....... .برايمان ديگر کار از حرف و حديث و شب و شمع و مهتاب گذشته بود. (حواستان اين جا باشد کار دارد جاي باريک مي­کشد)

از فيلم هاي VHSبدون جلد از يک تا دوتا از عشقي تا رقصي. ويدئومان را پرت نمي کردند و ما دو دستي نچسپيده بوديم.

از کاغذ هاي کهنه و بودار تا کاغذ هاي بوي خوب دار . دوره کرديم همه صفحه ها را . مغزمان معنا نمي کرد . چند بار خوانديم و نگه داشتيم براي فهميدن ِ فردا. «کوير» و «هبوط» ي پوسيده خوانديم و پرت شديم از «جوانان» تا هر پيش نويسي که ديروز نوشته باشند . خسته نشديم؟ پس خودمان کو.

 

(شکست روايت)

دانشگاهِ سردي است با در و پيکر هايي که مي گويند بوي اسرائيلي ها مي دهد و من(راوي مفرد مي شود از اينجا)  حس نمي کنم و هر شب که مي خوابم بوي بدي مي آيد. ذهن هايمان هاشور خورده ي درس است و نابلدي در خرخواني .نمي توانم ديگر از اينجا بپرم تا فردا و بوسه قديمي نم دار. چادر هاي سياه لبه دار با بوي اتاق هاي مرطوب  کلاس ها را پر کرده اند و نمي توان ميان ستون ها ي يکي در ميان ، منتظر قدم زد ديگر. از اول هم نمي شده انگار. «The Wall »خواندمان هم نمي آيد. خونمان را براي توت هاي ته ِدانشگاه توي شيشه آکواريوم وسط راهروي دانشکده مي کنند . از يه سر دو پاهاي متعفن بسيار داريم ولي نوبر ها تمام شده همين پيش پاي ما. از" نفهميدم استاد پروژه بايد بدهم"تا" استاد مريض بودم" و دويدن دنبال حذف پزشکي . از" خانم جزوه داريد به من بدهيد" هاي درست آخرِ وقتِ بي کاري کلاس، تا قدم زدن هاي بي خودي(شايد اين قسمت در تدوين حذف شود) وسط راهرو دانشکده ، تا" من برم نمره رو طبقه بالا ببينم" ،"منتظر يک کامپيوتر بي کار بودم خانم"، " نه من کاري ندارم امروز اصلا" تا« ايشون دوست خواهرم هستن".( آخر هم به دستور من حذف شدند).

دايره ها بي مزه شدند اينطوري. مرگ خزنده اي روي رگ هاي کسي راه نمي رود. بازي رندانه ي زندگي با من و تو يا هفت گناه کبيره را نمي شناسد. بوي ماندگي و مادگي را نفهميده بوديم(راوي دوباره جمع مي گويد) و هيچ سحري را در بوي کتاب ممنوعه اي بيدار نمانده بوديم تا کسي نفهمد و در تاريکي اتاق همه فکر کنند ما خوابيم . با هِدفن نوار بدي را گوش نکرده بوديم تا پدر بشکند و ما در حسرتش فين بکشيم که «نشانت مي دهم يک روز». نوازش سر صبح گل پژمرده ي آخرين روزش را غروب فهميديم که پژمرد و تمام شد. حيــــــــــــــــــــــــــف.

We don’t needed…………………

 

...، نمي توانم(راوي مفرد مي نالد) ننويسم که چه بويي دارد روزِ آخر، "آتشِ بدون دود" خواندن و بو کردن و اين که چه دلم پر است از تو(مخاطب. نه پدرام) که گفتي: آره از تويي که حرف مي زدي و مي خنديدي . کوله پشتي ات خيلي بد افتاده بود. از تو که رفتي (آنروز که باران مي آمد) اطلاع رساني و نايستادي که بگويم سلام حالتان خوب است و من به رسمي قديمي 20 دقيقه ايستاده بودم. از تو که داري با خنده مي خواني که هه باز اين خره چيزي نوشته.(ديدي مچت را گرفتم البته شايد با پوزخند مي خواني). تويي که کتاب ها را نياورده اي هنوز. و من دارم هر 20 روز تمديد مي کنم توي کتاب خانه مرکزي کتاب ها را. از تو که هر چه ميل .......را و شماره شعر هايت را مي خواهم . نفهميدي که. از استادي که دستم جوهري شد و نمره منفي خواندم و غلط بود و افتادم با کله و مغز رفتم توي مشروطي . از پاترول سبز حراست که آن شب گير داد و من براي اولين بار صدايم را توي اين خراب شده بردم بالا تا با گلوي سرما خورده سرفه کنم و مريض شود. ............ (اين قسمت به دستور وزارت ارشاد! حذف مي شود)

 وبلاگ زدم از بس روانيم کردند و بحث کردم و مخم درد گرفت . بروفن نداريم اينجا (به خاطر بي جنبگي چند دختر ديگر استامينوفن هم با تعهد محضري مي گيريم). از بس که بحث کردي با من و هر چه خورديم و نوشيديم کم نياوردي و مغزت باز کار کرد. از بس که هد زدي و افتادي و دوباره هد زدي و من سرم درد گرفت. از بس که گفتي برو و من نرفتم. (آخرش هم رفتم).

اگر آنروز نمي رفتيم تا تهران با شما ها و پنچر نمي کرديم سرِ سرخوشي داد و هوار و سرما نمي زدمان، اگر گسِ خرمالو، دهانمان را مهمان دود نمي کرد ، اگر آپاراتي کاشان به دادمان نمي رسيد که من هرگز نمي نوشتم(آن را هم روزي مي نويسم روزي ببينيد به خصوص تو "احسان" که دلواپسش بودي) اين وب نوشت ها را.

همه و همه(کس) را مي دانم و مي پرستم و دور مي ريزم و تنها مي شوم از با بي همه بودن ها تا بي خود بودنها را  تجربه کرده ام زير قدم هاي شمرده ي دانشکده تا اتاق، يعني تنها جايي که حواست نيست به راست يا کج راه رفتنت يا زير برفي ترين قدم هاي از پيست تا خوابگاهِ يک روز دم صبحِ برفي تا خدا هم حواسش بهت نباشد.

 

(شکست و برگشت روايت)

مست شديم و بلند شديم وغزل خوانديم. ترانه معنايمان کرد و دوره مان کرد. اردلان نوشت هاي غربت تا نمناکي شهيارِ لبِ عاشقي، باران اول پاييز و دم غروب فرارمان داد و حوصله مان هر لحظه سر مي رفت از سر وقت بودن ومنظم بودن.

موهاي زرد و چشمهاي سبز يادمان داد که مي شود سر کلاس نرفت و گوش داد به حرف هاي خوب . يادم(جمع نمي شود راوي) داد که بپرم از پنج هزار و چند روزگي ام تا بيرون گريه ها تا بميرد لب دوست داشتنِ گيتاري در تهران و خاموش شود ستاره اي در پاريس. تا باز راه برويم و از شعر بگويم و بشنوي و بگويي و بنوشم از همه و همه کس زير آفتاب بي در پيکر وسط مرداد ِ بعداز کنکور. بگويي و بخندي که «عِجَب». «ها». تا مهدي ....... ... اتاق تان و طبقه سيزده مفتح و هيتر هاي هميشه روشنشان. از پارک هاي هميشه لبريز عشق و «آقا حالتان خوب است؟» ها. ( قول مي دهم ديگر دهن لقي نکن)

پوست پشت پاهايم ترک خورد تا ماهي بخورم وسط هال، و بگويي« به مولا» و بخندي ريسه بروي و «خدا سر شاهده» و باز بخندي و روي دستم با خوکار خطوط منقطع بکشي و پنهانم کني زير حرف و بپري سمت تلفن که من هم..... باشه عزيزم مال خودت.

 

(برگشت دوباره راوي و روايت براي بار آخر)

ساعت کنار تختم خاموش مي شود شبها بعد از اينکه مي خوابم تا صبح بيدار شوم دير بروم سر کلاس .

 

(حظور مستقيم وبدون مزه راوي تا ...)

از دستم هم ناراحت نشوید یک سال را هنوز ننوشته ام.....

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
شنبه 13 خرداد1385 ساعت

 

 

 

سلام

این وبلاگ از این به بعد به من خودم و نوشته های بیشتر شخصی خواهد پرداخت. دلگیری و خوری ها ، خاطرات و گاهی اظهار نظری که زیاد جدی نیست و مقاله یا نقد را بر صدر خود بر نمی تابد. شما فکر کنید می خواهم یک جایی گیر بیاورم که لینک بدهم و وبگردی کنم، اخبار جدید را بگذارم با لینک و خلاصه، تبریک بگویم و تسلیت، اگر فحشم گرفت، فحش بدهم و تبلیغ کنم و تخریب.

...

راستی فکر کرده اید این کار ها را می کنم؟

نه خوش خیالید که فکر کرده اید این جنگلی آدم می شود. تمام این وبلاگ شرح گرفتار کردن خیام در یک بطری است، آن هم وارونه. همین!

حالا خواهید دید.

 

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |