تبليغاتX
از خنده‌ها و خاطرات

<-->
یکشنبه 25 فروردین1387 ساعت
 

 

خدا خدا کنید - دعا کنید - پیامبر و کتاب و هرچه میشناسید

که جای من نباشید

جای من نباشید...

جای من...

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
شنبه 17 فروردین1387 ساعت
 

روح من / چون بادبان قایقی ست در افق ها / دور و پنهان می شود

(هاله)

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
دوشنبه 13 اسفند1386 ساعت
 

مطلب زیر عینا از وبلاگ «شدیدن» نقل شده است.

وبلاگ دارای مطالبی است که خواندنش  می ارزد.

حداقل این است که تلنگری به من زد.

لینک وبلاگ:

http://shadidan.persianblog.ir/

لینک وبلاگ قبلی همین نویسنده:

http://annette.persianblog.ir/

 

مِتیل فِنیدات هیدروکلرید، I.

 

 

یک بسته‌ی ده‌تاییِ ریتالین را برایم خریده بود به دوهزاروپانصد تومان. تابستانِ هشتادوچهار. نیمه‌شب هر کدام‌مان سه تا خوردیم (من بارِ اول‌ام بود) و دو ساعت تلفنی صحبت کردیم. احساس می‌کردم مردمک‌های چشمان‌ام به‌شدت گشاد شده است—یادِ توصیف‌اش از اثرِ کوکائین افتاده بودم: می‌گفت تک‌تکِ خرده‌های ریزِ نان را که روی میز ریخته بود به‌وضوح می‌دیده است. احساسِ هشیاریْ لذت‌بخش بود، و پرحرفی‌ام برایم عجیب و تازه بود. احساس می‌کردم نه فقط در جدل، که در بحثِ جدیِ نظری هم هماورد نخواهم داشت. توهّمِ حسی‌ای نداشتم. تا صبح نخوابیدم، و فردا سرِ حال نبودم.

      چند ماه بعد یک بار دو تا خوردم، و هرگز نفهمیدم که چرا هیچ اثری نداشت. این بار هم با کسی با هم خوردیم، و حالا می‌دانم که بر او چرا اثر نکرد: در روزهای کاری‌اش—دو یا سه روز در هفته—گاه تا سه قرصِ E (اِکستِسی) می‌خورْد.

      چهار-پنج بارِ بعد برای تفریح نبود که می‌خوردم: می‌خوردم که بتوانم هفت-هشت ساعت با شدت و تمرکز کار کنم. ده یا یازدهِ شب می‌خوردم و ساعت‌ها می‌خواندم و می‌نوشتم. بارِ آخر تقریباً یک‌نفس از نیمه‌شب تا هفتِ صبح مقاله‌ی مشکلی را می‌خواندم و بخشی از فصلِ مشکلی را می‌نوشتم—مشکل‌ترینی که تا حالا نوشته‌ام، و بهترین و بدیع‌ترینی که تا حالا تولید کرده‌ام، اگر که تشویق‌های منتقدِ حرفه‌ایِ سخت‌گیرم را ملاک بگیریم. و تقریباً یک‌نفس: در حالِ کار FreeCell بازی ‌می‌کردم و ده بارِ متوالی بُردم، و دست‌کم یک بار رکوردم در موردِ صورتِ پیشرفته‌ی مین‌روب را بهتر کردم. تصورم این است که، مخصوصاً در موردِ بازیِ اول، موفقیتِ برای‌خودم‌بسیارکم‌سابقه‌ام بیشتر ناشی از حسِ تشدید‌شده‌ی مبارزه‌طلبی‌ام بود تا زیاد شدنِ تمرکز. کارم که تمام شد هوا روشن شده بود. مدتی در فضای آزاد راه رفتم، و شاد بودم و تن‌‌ام تقریباً هیچ توان نداشت و ذهن‌ام فعال و خوش‌بین و گسترده بود.

      فرداهای شب‌های ریتالینی البته همه در خواب و بی‌حالی بودم، اما می‌ارزید—و یاد گرفته بودم که افسرده و بدخلق نشوم. تنها ملاحظه‌ام این بود که فاصله‌ی خوردن‌ها آن‌قدر نباشد که در موردش مقاومتِ دارویی پیدا کنم. نکردم، و، تازه، در بارهای آخرْ نصفِ یک قرصِ ده‌میلی‌گرمی برایم کافی بود. اما بعد از بارِ آخر برای بیش از دو هفته خواب‌ام به‌شدت مختل شد: در شبانه‌روز بیش از چهار یا پنج ساعت نمی‌توانستم بخوابم، و تقریباً هرگز خواب‌ام بیش از دو ساعتِ متوالی طول نمی‌کشید. خسته بودم، و نمی‌توانستم بخوابم. کمی ترسیده‌ام.

      ریتالین خوردن، بر خلافِ‌ مثلاً تزریقِ هروئین، آدابِ ویژه‌ی پیچیده‌ای ندارد که دل‌‌ام برایش تنگ بشود؛ حالِ خوبِ ساعت‌های اولیه‌ی بعدش است که خواستنی است، باز بر خلافِ (برای من) هروئین. این روزها دل‌ام برای آن حدّتِ ذهن و تمرکزِ غریب تنگ می‌شود، اما احتیاط می‌کنم و به سراغ‌اش نمی‌روم. دوستی هم که در "هروئین: هفت تنوینِ نصب" درباره‌اش نوشته‌ام می‌گویدم که او هم مدتی است از ترسِ بامدادِ خمار کمتر به سراغِ—اصطلاحاً— قوی‌ترینِ مواد می‌رود.

 

حاشیه.

 

یک موردِ پزشکیِ مصرف‌ِ دارویی که Ritalin یک نامِ تجاری‌اش است درمانِ اختلالِ کم‌توجهی-بیش‌فعالی (ADHD) است.

http://www.racgp.org.au/cmi/nvcrtlor.pdf

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت
 

 

 

 

 

تك‌نگاري 4

 

 

سلام

خوفي؟

من خوبم و نمايشنامه تمام شد. كارگاه نمايشنامه‌خواني و اجرا را با بچه ها راه انداخته‌ايم. تا چه شود...

همواي امروز اصفهان وسوسه كننده است. آدم هوس مي كند بي‌خيال ميخچه‌هاي كوچك و ناسازگارِ پايش بشود و بزند به خيابان. بزند به همين جنگل نيم‌بندِ دانشگاه. نه كيف برداشتم امروز، نه لباس گرم نه هيچ چيزِ ديگر. خودم و موبايل. سبكِ سبك. دست و دلم به غذاي سلف هم نمي‌رفت، اما شكمم رفت. كمي با عماد قدم زديم و حرف زديم. راستي، امروز كارت‌هاي امتحان ارشد را مي‌دهند. عماد قرار است براي من هم بگيرد. پنج شنبه صبح امتحان دارم. دانشگاه اصفهان.

از كارگاه شعر نيكبخت هم يك جلسه مانده. گشادگي (گشودگي) اين چند ماه نسبت به هستي را بايد درمان كنم. بنشينم كارهاي امسال را ورسيون بزنم بدهم ببيند. ديشب چندتايي را بستم. تا چه شود...

 

اين چند روز بد جور به يكي دو آهنگ معتاد شده‌ام. ولي فكر نكن براي دانلود مي‌گذارم. يكي از آلبوم فرياد شجريان و ديگري آهنگي از كوهن به نام "باراني آبي مشهور".

 

براي اين تك‌نگاري يك كتاب را گذاشته‌ام كه دانلود كني. متن انگليسي كتاب سرزمين هرز، شعر بلند و جاودانه‌ي تي.‌اس.‌اليوت. چندتايي هم نقد و نظر و معرفي و زندگينامه و از اين حرف ها. متن زبان اصلي چندتاي ديگر هم باشد براي بعد.

 

 

لينك اول:

 دانلود كتاب سرزمين هرز (WasteLand) از تي. اس. اليوت (T S ElioT) با فرمت PDF

 

لينك دوم:

 اليوت، منتقد يا شاعر در معرفي اليوت

 

لينك سوم:

 اليوت در ويكي پديا

 

لينك چهارم:

 يك مقاله ي خوب

 

لينك پنجم:

نقدي بر سرزمين هرز و آواز عاشقانه جي الفرد پروفراك

 

لينك ششم:

 يك نوشته ي جمع و جور در مورد اليوت و زندگي اش

 

لينك هفتم:

 نقدي بر سرزمين هرز

 

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
چهارشنبه 24 بهمن1386 ساعت

 

امروز بعد از حدود 100 روز، باد رفت زیر موهایم و تکانی خوردند. کچلی هم عالمی داشت. دیوانگی هم. این روزها هم. روزهای بعد هم. خدا به ما رحم کند.

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
یکشنبه 7 بهمن1386 ساعت
 

تک نگاری ۳

 

 

نمايشنامه به جاهاي خوبي نرسيده

كارگاه داستان و شعر دوباره شروع شده

با شش واحد درس، سه روز 8 صبح كلاس دارم

ديشب با عماد چِت كرديم روي چندتا از آهنگاي لئونارد كوهن. يكيشو آخر اين پست براي دانلود گذاشتم. لينك متن آهنگ هم همونجا هست.

 

يك صورت باريك و خندان. توي سن 95 سالگي هم مي خنديد. گاهي هم قران رو با زبر جد و اين حرف ها برامون مي خوند. يك بار از بچه هايي كه به دنيا اورده بود و مرده بودند حرف زد. مي خنديد ولي ما نزديك بود گريه كنيم. هميشه پيراهن بلند و خاكستري با گلهاي ريز مي پوشيد. كمي هم كمرش خم شده بود. كلن مهربان و دوست داشتني بود.

چند روز پيش مامانم زنگ زد و حرف از اينجا و اونجا. گفت كسي بهت زنگ نمي زنه از اينجا. گفتم نه. ديگه هيچي نگفت. خواهرم گفت مرده. يك سالي مي شد آلزايمر داشت. گاهي پسر مرده ي سالهاي قبل رو زنده مي ديده و هزار داستان ديگه.

براي اولين بار تو طول عمرم پيام تسليت مكتوب فرستادم. حس كردم تلفني و كلامي كمي لوس بازيه. گذاشتم كلمات جاي من حرف بزنن.

 

 

اين پست: اهنگ

خواننده: LeonarD CoheN... يه لينك خوب براي دوستداران كوهن:  

http://www.leonardcohenfiles.com/

 

اهنگ: Bird On A Wire

از آلبوم: Songs From A Room -- 1969

 

لينك متن آهنگ:  Bird On A Wire

 

لينك دانلود: Bird On A Wire

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
چهارشنبه 3 بهمن1386 ساعت

 

 

 

تک­نگاری 2

------------

 

سلام خوبی؟

امروز چهار شنبه ست. دیشب بیدار موندم و نمایشنامه رو به یه جای خوبی رسوندیم. البته عماد نبود. من بودم و سیاوش. صبح اومدم دانشکده، رفتم تو گلستان، دیدم مقاومت مصالح بهم 10 داده!!! کف کردم. رفتم به دکتر محبوبی گفتم. اونم کلی خوشحال شد. کمی حرف زدیم و خندیدیم...

هنوز دارم به اهمیت اون دو تا سوال فکر می کنم. باور نمی کنم که زندگیه خیلی از ماها به این دو تا سوال بند باشه. ولی هست.

امروز تکنگاری پر و پیمونی نشد. شنبه بیشتر می نویسم.

 

 

 

امروز یه اهنگه از Pink Floyd

به نام Coming Back

 

لینک دانلود Coming Back

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
سه شنبه 2 بهمن1386 ساعت
 

 

از امروز به دلایلی که برای خودم بسیار جالبه، می­خوام متن هایی رو با فرک تک­نگاری بنویسم. البته به سبک خودم. اگر راضیم کرد، ادامه می­دهم. اگر دیدم نمی­توانم ادامه بدهم، خب نمی­نویسم.

 

 

   


 

 

                                تک­نگاری 1

 

 

سلام

خوفی؟

از امروز می­خوام تک­نگاری بنویسم. چیز خاصی نیست. امروز رو بخونی، دستت میاد. آخر هر تک­نگاری هم یه آهنگ، شعر، داستان یا عکس یا هر چیزی رو که به حس و حالم بخوره اضافه می­کنم. کمی هم بی­پروا می­شم.

همین

امروز سه شنبه، دوم بهمن 1386، ساعت 9 صبحه. دیشب رو بیدار موندم تقریبن. کمی خوابیدم، ولی استرس مقاومت اذیتم می­کرد. شب با عماد و سیاوش دو پرده­ی دیگه نمایش­نامه رو نوشتیم. داره کم­کم تموم می­شه. شاید تنها انگیزه­ی این روزهام باشه. 8 صبح اومدم دانشکده دکتر محبوبی رو دیدم. داداش سفارش کرده بود، کمی حرف زدیم، آروم شدم. رفتم عمران، کبیری تیر خلاص رو زد و تموم شد. حالا موندم ترم بعد با خودش بگیرم یا با سبحانی. جدی جدی شک دارم. آخه ازش بدی ندیدم. چشمم کور، دندم نرم کوییز رو می­دادم و حل تمرین­ها رو هم می نوشتم. بی خیال.

حس می­کنم هیچ وقت مثل این روزها به مرز خودکشی نزدیک نبودم. نه، اشتباه نکن، نمی­خوام خودمو بکشم، هرگز، فقط بحث سر سوالیه که آدم از خودش می­پرسه. اینکه از خودت بپرسی: "چرا خودمو بکشم؟" یا بپرسی: "چرا خودمو نکشم؟" خیلی فرق داره. اولی دلیل خلاص شدن رو می­خواد، ولی دومی دنبال دلیل زنده موندن می­گرده. این روزها از خودم سوال اول رو می­پرسم. اگه سوال دوم رو بپرسم، کارم تمومه. اینه که می­گم به خودکشی نزدیکم.

شاید هم در بعضی از تک­نگاری­ها از عشق بنویسم. چرا دارم مزخرف می­گم؟ نه به خدا، حالا ببین. جدی جدی دارم به یه نتایجی می­رسم.

برای امروز بسه

 

موخره این تک­نگاری هم یه آهنگ گذاشتم از فیلم:

 

In the MooD For LOVE

 

که اسمش به زبان اصلی میشه:

 " Fa yeung nin wa"

از فون کار وای " Kar Wai Wong"

 

کلیک راست کن و گزینه save target as رو بزن.

 

In the MooD For LOVE

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
یکشنبه 30 دی1386 ساعت

 

 

 

دامنه ی کوه پر از برف و سایه  شده. آبی به صورتم می زنم خواب از چشمم بپرد. برگشتنا از دست شویی یادم می افتد دیشب یکدفعه خوابم برده و داشتم داستان می نوشتم. هنوز روی کوه پر از برف و سایه است. سیگاری روشن می کنم. به خودم فحش می دهم که چرا هیچ وقت نمی توانم فحش بدهم. نمی توانم رک و راست توی صورت کسی بیاستم و بگویم ... . چرا حتی توی داستان ها هم نمی توانم فحش بدهم؟ چرا وقتی کسی تا ته کرده توی زندگی این چند روزه، چیزی نمی گویم و ...

قراره کوه لامصب همین جوری پر از برف و سایه بمونه؟

 

 

پی نوشت:

دارم خط رو کم کم گم می کنم. قرار بود بالایی ها تکه های داستان هایم باشد و پی نوشت ها  از احوالات این چند روزه. حالا دارم درستش می کنم...

 

 

پی نوشت:

دلم برای خیلی چیزها لک زده. برای چیزهایی که حتی به دروغ در رگت زندگی بریزند. جدایت کنند از این رفت و آمد روزهای چرت و مزخرف. حالا گو هر باشد باک نیست. یک قطره زندگی، یک ذره سرخوشی به هر قیمتی. جز اینکه دیگر سرخوشی نتوانم. همین.

تا بعد

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
یکشنبه 23 دی1386 ساعت
 

 

 

 

یک مشت برف را از روی لبه­ی پشت­بام  با انگشت­های باریک و کشیده­اش برداشت توی دستش چرخاند و جلو آورد گفت «می­بینی؟ می­بینی چقدر خوشگلن؟» سرم را بردم نزدیک که یکدفعه صورتم یخ کرد. با پشت آستین چشمم را مالیدم و نگاه کردم که از خنده غش کرده نشسته بود توی برف­ها. یک مشت یخ را توی دستم فشار دادم و نشانه رفتم. صورتش مثل گچ سفید شد جیغ زد: «نه تو این کار رو نمی­کنی». این پا و آن پا کردم. گلوله برف را پرت کردم پایین. دستش را گرفتم بلند شد. با انگشت­های باریکش برف را از روی کاپشنم ریخت پایین و راه افتاد...

 

 

 

پی نوشت:

 

هنوز گاهی برفی می­بارد و آب می­شود. چند هفته­ایی است می­نشینم و نگاه می­کنم که کم­کم صبح می­شود، صبحانه می­خورم و می­آیم بیرون. از ظهر می­خوابم تا شب و بعد دوباره بیدارم تا بنشینم و نگاه کنم که چطور کم­کم صبح می­...

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
شنبه 22 دی1386 ساعت
 

 

 

 

تا امروز اينقدر از خواندن يك مصاحبه خوشم نيامده بود. كلي خنديدم و كلي فهميدم. مصاحبه ي شهروند امروز با ابراهيم گلستان را مي گويم. كتابچه ي چهل صفحه ي به اسم ضد خاطرات. اين بشر اعجوبه است. اعجوبه. باور كنيد. البته غير عادي نيست. حرفم را پس ميگيرم. به شدت عادي است. اين ما هستيم كه يك چيزي مان مي شود. مي شنگيم. اين آدم يك حرف گنده نمي زند ولي همه ي حرفهايش به نظر گنده گوزي مي آيد. حالا داشته باشيد اين مصاحبه گر را كه چندبار به خاظر 26-7 ساله بودن و حماقت در پرسيدن سوالهاي كليشه اي و دم دست ژورناليستي از گلستان سركوفت مي خورد و آدم نمي شود. تازه در تك نگاري قبلش نوشته كه از كسي به اين اندازه ياد نگرفتم. نه آقاي من، بگو كسي اينقدر بي شعوري من را به رخم نكشيده بود. بعضي ها وجودشان در ادبيات و كلن هنر سنگ محك خوبي است. يكي همين گلستان 85 ساله و يكي محمود نيكبخت، منتقد و شاعر اصفهاني و امثال اينها.

اين بهترين شماره شهروند بود. يك خودزني

 

 

          پي نوشت: بر اصفهان برف مي بارد

                             بر صبحانه / و بر رد پاهاي هر چند نفر

                             كه راه رفته بودن / روي برف هاي ديروز

 

                                    بر اصفهان برف مي بارد

                            

                             (احترام به نازنين نظام شهيدي عزيز)

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
چهارشنبه 19 دی1386 ساعت
 

 

 

 

 

دعا کنید مثل من سرتان نیاید. نه بتوانید داد بزنید، نه فحش بدهید، نه غلطی کرده­ای زیر جلکی که حالا حالش را ببری، نه نای راه رفتن داشته باشی و نه طاقت نشستن، نه می­توانی بگویی «باشه» نه می­توانی بگویی «نه»، خنده­ات نمی­گیرد و بیشتر بهت است تا گریه که دور چشمهات پرسه می­زند، نه مطمئنی دروغ می­گوید نه شک داری که داری راست می­گویی، صاف می­ایستی، کج می­شوی، می­نشینی، می­ایستی دوباره، دستکش­هایت را دست می­کنی، کلاهت را می­گذاری سرت، نه دوستش نداری نه می­توانی بگویی «نه»، دستکش­هایت را در می­آوری، کلاهت را می­اندازی توی کیف و آخر هم باید راهی را که تنها نیامده­ای تنها بروی.

خلاصه اگر احوال من را بخواهی، تکه چوبی کثیف هستم در امتداد یک رودخانه­ی زیبا. گاهی که کناره می­گیرم به بیشه­های لب رودخانه، دلم خوش است و دوامی ندارد، دوباره راه می­افتم توی مسیر و هی می­روم.

سعدی؟ اصلن حرفش را هم نزن. نامجو؟ اسمشو نیار که دارم کفری می­شم. لینچ و فروید و باقی قضایا هم به درد وقتی می­خورد که کناره گرفته باشم به گوشه­ایی از این رودخانه. و تا آن روز، دوره می­کنیم اتاق را، درس را و زندگی را...

تا بعد.

 

 

پ.ن: تا اطلاع ثانوی انتظار پایان خرداد 87 را می­کشم

 

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
سه شنبه 11 دی1386 ساعت

 

 

Amphetamine-induced psychosis is a well-documented consequence of prolonged and high dose use of amphetamineTypically, symptoms that are indistinguishable from paranoid psychosis develop following a binge episode of use and, on cessation of drug use, resolve within a matter of days If the symptoms resolve within a 1- month period after the discontinuation of amphetamine use, then a diagnosis of amphetamine-induced psychosis should be considered with either delusions or hallucinations listed as the predominant symptom.

 

 

 

پ.ن: هواي اصفهان آفتابي شد. امتحان هاي پايان ترم شروع شد. بي خوابي، جزوه هاي كپي شده، با يك بالشت توي سربطري، صبح هاي امتحان، صبحانه هاي تك نفره و نمره هايي كه از الان معلوم است. خدا به ما رحم كند.

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
چهارشنبه 5 دی1386 ساعت

 

 

Common names for amphetamines are "speed", "up", "fast", "louee", "goey", "whiz", "pep pills", "uppers". Crystal methamphetamine is also known as "ice", "shabu", "crystal meth", or "glass".

 

***

 

Different sorts of amphetamines

for people who do not use, the assortment of amphetamines can indeed be baffling. Not all users make fine distinctions amongst the amphetamine nuances. For the most part, the effects will last abround four to six hours.

 

SPEED - usually in tablet form (this was most popular in the 1960's)

 

CRANK - often refers to methamphetamine sulfate.

 

CRYSTAL - often refers to methamphetamine hydrochloride

 

ICE - dextromethamphetamine. it was notable because it is smokable and has a longer half-life than many other amphetamines, lasting at least eight hours. for unknown reasons, ice is not terribly popular.

 

SNOT -skimmed from heated methamphetamine. it's a reddish-brown gel of sorts that can be smoked.

 

METH - refers to methamphetamines.

   

***

 

Never piss off a motorcycle gang, (unless yours is bigger/meaner)

Coke freaks are to be treated like lepers.

Do not gas around your scooter or your tools, they'll rust.

Never front more than you can afford to lose: beating the shit out of everyone who doesn't pay up is a waste of time, attracts attention, and nobody really gives a fuck how BAD you are anyway, except cops.

Always label the distilled water jug after adding lye.

If you want to tweak through someone's shit, just ask....and don't steal,they'll probably give it to you anyway

Ether fumes are heavier than air...if your feet suddenly feel warm, check to see if they're on fire.

'You meet the very same people on the way up, as on the way back down'-Lowell George....try not to be too offensive.

Duct tape will not contain hot acids or their vapors.

Never take your eyes off someone with whom you trade dope for merchandise.

Never use copper fittings

Never do green crank (see above)

S.E.X takes at least six hours, and is always best when the drugs are shared, this is not the time to get stingy.

Just 'cause YOU can't smell it, doesn't mean it don't stink.

 

IT'S TIME TO GO TO SLEEP WHEN...

 

you're out of crank

your face is bouncing off the table

your veins have completly disappeared beneath pastey goose flesh

your shoes don't fit anymore

24 simultaneous projects have stalled for lack of floor space

suddenly everyone is a cop

you've just set yourself on fire, AGAIN

 

 

پ.ن- حالم داره به هم می خوره. هوای اصفهان ابریه. سرده. زمین خاکستریه و آسمان سفید مات. کمی البته دودی. می ترسم حرفی که می زنم نیز در سردی هوا ترک بردارد. زنگی که می زنم. اس ام اسی که می فرستم. سرما مثل یک توپ فوتبال ناگهانی مرتب به پیشانیم می خورد.

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
سه شنبه 4 دی1386 ساعت

 

Soldiers on both sides in World War Two consumed millions of amphetamine tablets. This practice sometimes caused states of quasi-psychotic aggression in the combatants.

 

        From 1942, Hitler received daily methamphetamine injections from his quack doctor Morell. This corrupted his judgement, undermined his health and probably changed the course of the War.

 

نوشته شده توسط م.ب.حاجیانی | موضوع: | لینک ثابت |
<-->
دوشنبه 3 دی1386 ساعت

 

 

 

- الو. چرا گوشی برنمی داری؟

- (سکوت)